English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (36 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
employ U مشغول کردن بکار گرفتن
employed U مشغول کردن بکار گرفتن
employing U مشغول کردن بکار گرفتن
employs U مشغول کردن بکار گرفتن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
occupy U مشغول کردن به کار گرفتن
occupies U مشغول کردن به کار گرفتن
occupying U مشغول کردن به کار گرفتن
stick to your work U بکار خود مشغول باشید
background U چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
backgrounds U چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
gig U ماشین خارزنی [این وسیله برای یکنواخت کردن سطح پرزها و گرفتن ذرات از سطح بافت بکار می رود و در صنعت فرش ماشینی و بعضی منسوجات کاربرد دارد.]
busiest U مشغول کردن
engages U مشغول کردن
busies U مشغول کردن
busy U مشغول کردن
busier U مشغول کردن
busying U مشغول کردن
busied U مشغول کردن
engage U مشغول کردن
to busy oneself U خودرا مشغول کردن
amuses U مشغول کردن تفریح دادن
amuse U مشغول کردن تفریح دادن
to engage in something [in doing] something U خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
dared U جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dare U جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dares U جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
commissioning U بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commission U بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissions U بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
do up U شروع بکار کردن
employing U بکار گماشتن استخدام کردن
operates U عمل کردن بکار افتادن
employed U بکار گماشتن استخدام کردن
employs U بکار گماشتن استخدام کردن
operated U عمل کردن بکار افتادن
operate U عمل کردن بکار افتادن
aminister U تهیه کردن بکار بردن
put on U اعمال کردن بکار گماردن
employ U بکار گماشتن استخدام کردن
to make the most of U به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
busy at U مشغول
at U مشغول
busying U مشغول
busied U مشغول
busier U مشغول
busy with U مشغول
occupied U مشغول
busiest U مشغول
busies U مشغول
busy U مشغول
wetting U مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
wet blanket U پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
wet blankets U پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
debuts U نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
buff stick U بدان پیچیده است و برای پرداخت کردن بکار میبرند
debut U نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
paragon U رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
reward is an iduce to toil U چیزیکه ادم را بکار کردن تشویق میکند پاداش است
paragons U رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
on the go <idiom> U مشغول دویدن
get to work U مشغول کارشوید
at work U مشغول کار
at it U سخت مشغول
go about <idiom> U مشغول بودن با
occupy U مشغول داشتن
he is at work U مشغول کاراست
under an obligation U مشغول الذمه
he applied him self to study U مشغول تحصیل شد
in a U مشغول نبرد
in a U مشغول کار
indebted U مشغول الذمه
occupies U مشغول داشتن
overbusy U زیاد مشغول
workings U مشغول کار
go about U مشغول شدن به
engross U احتکارکردن مشغول
occupying U مشغول داشتن
to d. one self U مشغول شدن
working U مشغول کار
to employ oneself U مشغول شدن
twiddle one's thumbs <idiom> U مشغول نبودن
gesticulate U با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
synonymize U الفاظ مترادف بکار بردن فرهنگ لغات هم معنی راتالیف کردن
gesticulated U با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
distemper U ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
gesticulates U با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating U با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
opposite numbers U افسران مشغول به کار
indebted U مشغول الذمه مقروض
scoolable U مشغول تحصیل اجباری
(in) up to the chin <idiom> U خیلی مشغول با کسی
go at U جدا مشغول شدن به
up to the eyes in work U سخت مشغول کار
activity U فعال یا مشغول بودن
intent on doing anything U سخت مشغول کاری
activities U فعال یا مشغول بودن
amused U سرگرم شده و مشغول
langridge U اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrage U اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
junk U ریسمان پاره که برای بافتن بور یا درست کردن پوشال بکار می رود
jeweller's putty U گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
putty powder U گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
langrel U اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
in the schools U مشغول دادن امتحانات دانشگاه
in treaty U مشغول مذاکره و عقد پیمان
cyaniding U عملیات حرارتی که برای سخت کردن پوسته الیاژهای اهن دار بکار می رود
The line is busy (engaged). U صحبت می کند (خط تلفن مشغول است )
opalite U ترکیبی که دارای رنگهای مختلف بوده و برای براق کردن نمای اجری بکار میرود
play at U بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
chandler U کسی که به خرید و فروش کالا مشغول است
antihistamine U موادی که برای درمان حساسیت بکار رفته و باعث خنثی کردن اثر هیستامین دربافت ها می شوند
streaming tape drive U دستگاهی که یک کارتریج نوارپیوسته را نگهداری کردن واساسا" به عنوان پشتیبان گردانندههای دیسک سخت بکار می رود
married under a contract unlimited perio U زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
steeve U خفت کردن میلهای که نوک ان قلابی داردوبرای ازمایش محتویات عدل پنبه وامثال ان بکار میرود سیخک
inflame U اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames U اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming U اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
shed stick U چوب هاف [چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
pl/m U زبان برنامه نویسی که برای برنامه ریزی کردن ریزکامپیوترها بکار می رود
articled U کسیکهاستخدام شده و مشغول فراگیری دانش لازم برای کار خود میباشد
rack U آویز فرش [قالبی فلزی که در فروشگاه جهت آویزان کردن فرش و نمایش آن بکار می رود.]
seize U ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seized U ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seizes U ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
urban bundle U بقچه شهری [این روش گرچه قدیمی است ولی هنوز هم به عنوان معیاری جهت وزن کردن کلاف های پشم بکار می رود.]
embrace U در بر گرفتن بغل کردن
educe U گرفتن استخراج کردن
circled U گرفتن احاطه کردن
obtained U فراهم کردن گرفتن
circle U گرفتن احاطه کردن
obtain U فراهم کردن گرفتن
engage U گرفتن استخدام کردن
embraced U در بر گرفتن بغل کردن
holds U جا گرفتن تصرف کردن
hold U جا گرفتن تصرف کردن
obtains U گرفتن یا دریافت کردن
obtains U فراهم کردن گرفتن
engages U گرفتن استخدام کردن
fog U تیره کردن مه گرفتن
obtained U گرفتن یا دریافت کردن
fogs U تیره کردن مه گرفتن
surrendered U پس گرفتن و تبدیل کردن
surrender U پس گرفتن و تبدیل کردن
obtain U گرفتن یا دریافت کردن
to smell out U گرفتن وپیدا کردن
circles U گرفتن احاطه کردن
strike root U ریشه کردن گرفتن
to fill up U گرفتن تکمیل کردن
hunt down U دنبال کردن و گرفتن
embracing U در بر گرفتن بغل کردن
embraces U در بر گرفتن بغل کردن
circling U گرفتن احاطه کردن
abalienate U منتقل کردن پس گرفتن
bevel U پخ کردن لبه گرفتن
surrenders U پس گرفتن و تبدیل کردن
to take medical advice U دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
concludes U نتیجه گرفتن استنتاج کردن
jest U ببازی گرفتن شوخی کردن
hugs U بغل کردن محکم گرفتن
borrow U وام گرفتن اقتباس کردن
to set a U اندازه گرفتن باطل کردن
stack up U جمع کردن اندازه گرفتن
jests U ببازی گرفتن شوخی کردن
secure U تصرف کردن گرفتن هدف
borrowed U وام گرفتن اقتباس کردن
conclude U نتیجه گرفتن استنتاج کردن
overlie U قرار گرفتن خفه کردن
hug U بغل کردن محکم گرفتن
hugged U بغل کردن محکم گرفتن
hugging U بغل کردن محکم گرفتن
to split the difference U میانه را گرفتن مصالحه کردن
to release for a ransom U با گرفتن فدیه ازاد کردن
take on U گرفتن کارگر هیاهو کردن
borrows U وام گرفتن اقتباس کردن
to run over U مرور کردن زیر گرفتن
secures U تصرف کردن گرفتن هدف
run down <idiom> U انتقاد کردن ،ایراد گرفتن
rises U ترقی کردن سرچشمه گرفتن
bath U ابتنی کردن حمام گرفتن
passes U سبقت گرفتن از خطور کردن
wailed U ناله کردن ماتم گرفتن
passed U سبقت گرفتن از خطور کردن
pass U سبقت گرفتن از خطور کردن
fine U جریمه گرفتن از صاف کردن
fined U جریمه گرفتن از صاف کردن
finest U جریمه گرفتن از صاف کردن
mourned U ماتم گرفتن گریه کردن
embed U دور گرفتن جاسازی کردن
embeds U دور گرفتن جاسازی کردن
mourn U ماتم گرفتن گریه کردن
mourns U ماتم گرفتن گریه کردن
resigns U کناره گرفتن تفویض کردن
resign U کناره گرفتن تفویض کردن
to get to U شروع کردن دست گرفتن
gathered U نتیجه گرفتن استباط کردن
holds U دریافت کردن گرفتن توقف
ingurgitate U فرا گرفتن زیاد پر کردن
wail U ناله کردن ماتم گرفتن
wailing U ناله کردن ماتم گرفتن
rise U ترقی کردن سرچشمه گرفتن
wails U ناله کردن ماتم گرفتن
to go to school to U یاد گرفتن یا تقلید کردن از
gather U نتیجه گرفتن استباط کردن
hold U دریافت کردن گرفتن توقف
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com