Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
to take notice
U
ملتفت بودن توجه کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
mind
U
موافبت کردن ملتفت بودن
minding
U
موافبت کردن ملتفت بودن
minds
U
موافبت کردن ملتفت بودن
beware
U
ملتفت بودن
caveat venditor
U
ملتفت بودن فروشنده
to take care
U
باحذربودن ملتفت بودن
steal the show
<idiom>
U
دراجرا مورد توجه بودن
to watch something
U
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
To pay no heed . To be inattentive .
U
پنبه درگوش گذاشتن ( بی توجه بودن )
to be exposed to a constant stream of something
U
در معرض چیزی به طور مداوم بودن
[بدون اینکه مستقیمآ به آن چیز توجه شود]
draw attention
U
توجه کسی را جلب کردن توجه جلب شدن
screamer
U
اگهی درشت وجالب توجه در روزنامه مطالب جالب توجه
recogizant
U
ملتفت
he takes no notice of it
U
ملتفت
attentive
U
ملتفت
peregrinate
U
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
mind your eye
U
ملتفت باشید
learnt
U
ملتفت شدن
understands
U
ملتفت شدن
see-through
U
ملتفت شدن
to come to know
U
ملتفت شدن
sensible of a peril
U
ملتفت خطر
aware
U
ملتفت موافب
to take notice
U
ملتفت شدن
conscious
U
باخبر ملتفت
mindful of anything
U
ملتفت چیزی
he takes no notice of it
U
ملتفت نمیشود
mined your eye
U
ملتفت باش
see through
U
ملتفت شدن
understand
U
ملتفت شدن
i took no notice of him
U
ملتفت او نشدم
contains
U
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain
U
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained
U
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
refer
U
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers
U
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred
U
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
noticing
U
ملتفت شدن دیدن
the baby takes notice
U
بچه ملتفت است
notice
U
ملتفت شدن دیدن
notices
U
ملتفت شدن دیدن
to find out
U
ملتفت شدن فهمیدن
noticed
U
ملتفت شدن دیدن
take heed of what you say
U
ملتفت باشیدکه چه می گویید
it is to be noted that
U
باید ملتفت بود که
to mind
U
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
attending
U
توجه کردن
to watch over
U
توجه کردن
take care of
U
توجه کردن از
welfare
U
توجه کردن
figure on
U
توجه کردن
pay attention
<idiom>
U
توجه کردن
get with it
<idiom>
U
توجه کردن
perpend
U
توجه کردن
attends
U
توجه کردن
tents
U
توجه کردن
to llok
U
توجه کردن
mark
U
توجه کردن
marks
U
توجه کردن
attend
U
توجه کردن
to take keep
U
توجه کردن
tent
U
توجه کردن
coscious
U
هوشیار- بهوش- ملتفت-اگاه
attend
U
توجه یا رسیدگی کردن
attends
U
توجه یا رسیدگی کردن
distracts
U
منحرف کردن توجه
to call
U
توجه کسیراجلب کردن
attending
U
توجه یا رسیدگی کردن
distract
U
منحرف کردن توجه
focusses
U
متمرکز کردن توجه
focused
U
متمرکز کردن توجه
to come in to notice
U
جلب توجه کردن
focus
U
متمرکز کردن توجه
focussed
U
متمرکز کردن توجه
focuses
U
متمرکز کردن توجه
focussing
U
متمرکز کردن توجه
to not be
[any]
the wiser
<idiom>
U
ملتفت نشدن
[با وجود نشانه ها و توضیحات]
references
U
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
reference
U
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
to turn a d. ear to
U
توجه نکردن به بی اعتنایی کردن به
catch one's eye
<idiom>
U
توجه کسی را جلب کردن
to pay attention to something
[someone]
U
به چیزی
[کسی ]
توجه کردن
feather one's nest
<idiom>
U
به علائق خود توجه کردن
to stay on the ball
<idiom>
U
تند ملتفت شدن و واکنش نشان دادن
assist
U
حضور بهم رساندن توجه کردن
assisted
U
حضور بهم رساندن توجه کردن
assists
U
حضور بهم رساندن توجه کردن
upstages
U
توجه دیگران را به خود جلب کردن
assisting
U
حضور بهم رساندن توجه کردن
to court favour
U
توجه و التفات کسی را طلب کردن
upstaging
U
توجه دیگران را به خود جلب کردن
upstaged
U
توجه دیگران را به خود جلب کردن
advert
U
توجه کردن مخفف تجارتی کلمهء advertisement
adverts
U
توجه کردن مخفف تجارتی کلمهء advertisement
to put somebody on the back burner
U
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
attention
U
توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
to put somebody in a backwater
U
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
to shunt somebody aside
U
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
to put
[throw]
[toss]
somebody on to the scrap heap
U
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
attentions
U
توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
monitored
U
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors
U
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor
U
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
auditing
U
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audit
U
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audited
U
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
lionize
U
مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
audits
U
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
wards
U
نگهداری کردن توجه کردن
ward
U
نگهداری کردن توجه کردن
notes
U
توجه کردن ذکر کردن
to notice
U
توجه کردن
[ملاحضه کردن ]
note
U
توجه کردن ذکر کردن
noting
U
توجه کردن ذکر کردن
zero in on
<idiom>
U
تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
audits
U
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
audit
U
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
to ingratite oneself
U
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
audited
U
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
auditing
U
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
weighting
U
مرتب کردن کاربران , برنامه ها یا تاریخ با توجه به اهمیت یا اولویت آنها
favourites
U
طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
favourite
U
طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
questionof interest
U
پرسشهای جالب توجه موضوعهای جالب توجه
favorites
U
طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
service
U
منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
serviced
U
منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
skim
U
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed
U
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skims
U
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
to watch for certain symptoms
U
توجه کردن به نشانه های ویژه
[علایم ویژه مرض ]
make a diplomatic representation
U
به دولتی تذکر دادن یا توجه دولتی را به موضوعی جلب کردن
live up to
<idiom>
U
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallels
U
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling
U
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling
U
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled
U
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel
U
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled
U
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
U
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views
U
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
to keep guard
U
بودن احتیاط کردن
to be on guard
U
بودن احتیاط کردن
jollify
U
کردن سرخوش بودن
to be in one's right mind
U
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbering
U
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumber
U
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers
U
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered
U
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponded
U
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job
<idiom>
U
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
correspond
U
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds
U
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
adheres
U
طرفدار بودن وفا کردن
maintained
U
حمایت کردن از مدعی بودن
gestate
U
ابستن بودن حمل کردن
necessitating
U
ایجاب کردن مستلزم بودن
benefited
U
احسان کردن مفید بودن
waver
U
فتور پیدا کردن دو دل بودن
contains
U
شامل بودن خودداری کردن
agrees
U
موافقت کردن موافق بودن
range
U
تغییر کردن یا متفاوت بودن
alluding
U
افهار کردن مربوط بودن به
perpetrates
U
مرتکب کردن مقصر بودن
comporting
U
جور بودن تحمل کردن
vacillating
U
مردد بودن نوسان کردن
concern
U
دلواپس کردن نگران بودن
correspound
U
مناسب بودن مکاتبه کردن
maintains
U
حمایت کردن از مدعی بودن
adequateness
U
طرفدار بودن وفا کردن
vacillated
U
مردد بودن نوسان کردن
entail
U
شامل بودن فراهم کردن
alluded
U
افهار کردن مربوط بودن به
alludes
U
افهار کردن مربوط بودن به
possess
U
تصرف کردن دارا بودن
necessitated
U
ایجاب کردن مستلزم بودن
behoove
U
فرض بودن اقتضاء کردن
ranges
U
تغییر کردن یا متفاوت بودن
allude
U
افهار کردن مربوط بودن به
vacillate
U
مردد بودن نوسان کردن
necessitate
U
ایجاب کردن مستلزم بودن
possesses
U
تصرف کردن دارا بودن
ambulate
U
حرکت کردن درحرکت بودن
exceed
U
تجاوز کردن متجاوز بودن
behove
U
فرض بودن اقتضاء کردن
necessitates
U
ایجاب کردن مستلزم بودن
comports
U
جور بودن تحمل کردن
have
U
مجبور بودن وادار کردن
wavered
U
فتور پیدا کردن دو دل بودن
possessing
U
تصرف کردن دارا بودن
vacillates
U
مردد بودن نوسان کردن
governs
U
حاکم بودن فرمانداری کردن
gift of the gab
<idiom>
U
درصحبت کردن ماهر بودن
exceeded
U
تجاوز کردن متجاوز بودن
ranged
U
تغییر کردن یا متفاوت بودن
adhered
U
طرفدار بودن وفا کردن
conflicted
U
ناسازگار بودن مبارزه کردن
entailing
U
شامل بودن فراهم کردن
conflicts
U
ناسازگار بودن مبارزه کردن
espied
U
جاسوس بودن بازرسی کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com