English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (26 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
whooped U فریاد کردن
whooping U فریاد کردن
whoop U فریاد کردن
blat U فریاد کردن
whoops U فریاد کردن
to by blue muder U فریاد کردن
to break forth in to joy U از خوشی فریاد کردن
howls U فریاد زدن عزاداری کردن
howled U فریاد زدن عزاداری کردن
howl U فریاد زدن عزاداری کردن
rodomontade U گزافه گویی کردن فریاد
jobilate U شادی کردن از خوشی فریاد زدن
dropping U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down U به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
mewl U فریاد
kiai U فریاد
frets U فریاد
shout U فریاد
groans U فریاد
outcry U فریاد
shouted U فریاد
shouting U فریاد
shouts U فریاد
outcries U فریاد
squeals U فریاد
calling U فریاد
fret U فریاد
exclamations U فریاد
groaning U فریاد
shrieks U فریاد
squealed U فریاد
groan U فریاد
exclamation U فریاد
whooped U فریاد
vociferation U فریاد
redresser U فریاد رس
whooping U فریاد
squeal U فریاد
whoop U فریاد
shrieking U فریاد
squawks U فریاد
shrieked U فریاد
rhodomontade U فریاد
shriek U فریاد
groaned U فریاد
squawked U فریاد
squawk U فریاد
whoops U فریاد
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
slots U انداختن چفت کردن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
slotting U انداختن چفت کردن
slot U انداختن چفت کردن
putting U تعویض کردن انداختن
launching U انداختن پرت کردن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
hurtle U پرت کردن انداختن
tossing U پرت کردن انداختن
tosses U پرت کردن انداختن
hurtled U پرت کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
hurtles U پرت کردن انداختن
toss U پرت کردن انداختن
put U تعویض کردن انداختن
puts U تعویض کردن انداختن
to set off U انداختن برابر کردن
hurtling U پرت کردن انداختن
launched U انداختن پرت کردن
launch U انداختن پرت کردن
launches U انداختن پرت کردن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
to put by U دور انداختن رد کردن
horrifying U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified U بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard U بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifies U بهراس انداختن به بیم انداختن
greeted U داد فریاد
cry U فریاد گریه
bawling U فریاد زدن
greets U داد فریاد
cry U فریاد زدن
bawled U فریاد زدن
greet U داد فریاد
gaff U گفتاربیهوده فریاد
screamer U فریاد زدن
whoopee U فریاد خوشحالی
cries U فریاد زدن
bawl U فریاد زدن
bawls U فریاد زدن
To cry out . U فریاد بر آوردن
shouter U فریاد زننده
yell U فریاد زدن
hollering U فریاد خوشحالی
vociferance U فریاد و نعره
hollered U فریاد خوشحالی
holler U فریاد خوشحالی
to cry wolf too often U انقدربدروغ فریاد
utter a cry U فریاد زدن
cries U فریاد گریه
jubilate U فریاد شادی
hollers U فریاد خوشحالی
war whoop U فریاد جنگ
yelling U فریاد زدن
yells U فریاد زدن
hurray U فریاد زدن
war cry U فریاد جنگی
yelled U فریاد زدن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
back U پشتی کردن پشت انداختن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
involving U گیر انداختن وارد کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
involve U گیر انداختن وارد کردن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
operated U اداره کردن راه انداختن
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
operate U اداره کردن راه انداختن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
kid U دست انداختن مسخره کردن
steer roping U کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to put on airs U باد در خود انداختن خودنمایی کردن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to make sport of any one U کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to reject something with a shrug [of the shoulders] U با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
tumult U اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
mimicking U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to play off U از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tangles U درهم گیر انداختن گوریده کردن
To fire a shot U تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
set up <idiom> U راه انداختن ،برپا کردن چیزی
catapulted U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To tease someone. To pull someonelet. U کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
To swallow ones pride and request someone (to do something). U نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To becomeinsbordinate . U لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
teases U اذیت کردن کسی را دست انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). U شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
teased U اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapulting U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teaze U اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
nailed U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimic U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tangle U درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicked U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tease U اذیت کردن کسی را دست انداختن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
nail U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimics U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
screeches U فریاد شبیه جیغ
salvoes U فریاد دسته جمعی
screeched U فریاد شبیه جیغ
screeching U فریاد شبیه جیغ
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com