Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
drop in
U
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to drop in
U
اتفاقا دیدنی کردن
dropped
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
visit
U
دیدن کردن از
make a call
U
دیدن کردن
visited
U
دیدن کردن از
visits
U
دیدن کردن از
incidentally
U
اتفاقا"
at random
<adv.>
U
اتفاقا
it happened thaf
U
اتفاقا
as it happens
<adv.>
U
اتفاقا
accidently
<adv.>
U
اتفاقا
accidentally
<adv.>
U
اتفاقا
casually
U
اتفاقا"
of haphazard
U
اتفاقا
by accident
<adv.>
U
اتفاقا
accidentally
U
اتفاقا"
by the way
U
اتفاقا
peradventure
U
اتفاقا
haphazardly
U
اتفاقا
by chance
<adv.>
U
اتفاقا
haphazard
U
اتفاقا
perhaps
U
اتفاقا
incidentally
<adv.>
U
اتفاقا
fortuitously
<adv.>
U
اتفاقا
coincidentally
<adv.>
U
اتفاقا
by a coincidence
<adv.>
U
اتفاقا
by happenstance
<adv.>
U
اتفاقا
by hazard
<adv.>
U
اتفاقا
to make or pay a call
U
از کسی دیدن کردن
spot
U
کشف کردن دیدن
look in
U
دیدن کردن مختصر
spots
U
کشف کردن دیدن
Seeing is believing .
<proverb>
U
دیدن,باور کردن .
unsight
U
از دیدن محروم کردن
hit or miss
U
اتفاقا تصادفا
ride herd on
<idiom>
U
از نزدیک دیدن وکنترل کردن
soothsay
U
طالع دیدن پیشگویی کردن
miscarries
U
صدمه دیدن اشتباه کردن
miscarrying
U
صدمه دیدن اشتباه کردن
practise or tice
U
توط ئه دیدن تعقیب کردن
miscarry
U
صدمه دیدن اشتباه کردن
fortuitously
U
برحسب اتفاق اتفاقا
perchance
U
توان بود اتفاقا
supplying
U
فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
supply
U
فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
supplied
U
فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
I happened to be there when ….
U
اتفاقا" من آنجا بودم وقتیکه …
In fact, that is just what is good about it.
U
اتفاقا"خوبیش در همین است
see for oneself
U
از نزدیک مشاهده کردن بچشم خود دیدن
to meet half way
U
درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
supervene
U
اتفاقا امدن سرزده وارد شدن
furnishing
U
تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
furnishes
U
تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
furnish
U
تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
launches
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrances
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
U
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
operate
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
U
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
U
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
spits
U
سوراخ کردن تف انداختن
spit
U
سوراخ کردن تف انداختن
hurtling
U
پرت کردن انداختن
hurtled
U
پرت کردن انداختن
hurtle
U
پرت کردن انداختن
launch
U
انداختن پرت کردن
launches
U
انداختن پرت کردن
launched
U
انداختن پرت کردن
hurtles
U
پرت کردن انداختن
launching
U
انداختن پرت کردن
to let fly
U
انداختن تیرخالی کردن
tossing
U
پرت کردن انداختن
putting
U
تعویض کردن انداختن
slotting
U
انداختن چفت کردن
tosses
U
پرت کردن انداختن
slots
U
انداختن چفت کردن
lay aside
U
پس انداز کردن انداختن
puts
U
تعویض کردن انداختن
tossed
U
پرت کردن انداختن
toss
U
پرت کردن انداختن
slot
U
انداختن چفت کردن
put
U
تعویض کردن انداختن
to put by
U
دور انداختن رد کردن
to set off
U
انداختن برابر کردن
horrified
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
U
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifies
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
postponing
U
بتعویق انداختن موکول کردن
to play the fool with any one
U
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
postponed
U
بتعویق انداختن موکول کردن
operated
U
اداره کردن راه انداختن
postpones
U
بتعویق انداختن موکول کردن
engage
U
مجذوب کردن درهم انداختن
defaces
U
ازشکل انداختن محو کردن
operates
U
اداره کردن راه انداختن
operate
U
اداره کردن راه انداختن
deface
U
ازشکل انداختن محو کردن
defacing
U
ازشکل انداختن محو کردن
embrangle
U
گیر انداختن گرفتار کردن
hollering
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
retarding
U
عقب انداختن اهسته کردن
retard
U
عقب انداختن اهسته کردن
back
U
پشتی کردن پشت انداختن
grooves
U
خط انداختن شیار دار کردن
hollers
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
groove
U
خط انداختن شیار دار کردن
engages
U
مجذوب کردن درهم انداختن
postpone
U
بتعویق انداختن موکول کردن
put over
U
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
involve
U
گیر انداختن وارد کردن
holler
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
prorogue
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
involves
U
گیر انداختن وارد کردن
involving
U
گیر انداختن وارد کردن
prorogate
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
retards
U
عقب انداختن اهسته کردن
turn on
U
بجریان انداختن روشن کردن
kidded
U
دست انداختن مسخره کردن
throwin
U
در دنده انداختن تزریق کردن
defaced
U
ازشکل انداختن محو کردن
kidding
U
دست انداختن مسخره کردن
kid
U
دست انداختن مسخره کردن
desolate
U
از ابادی انداختن مخروبه کردن
backs
U
پشتی کردن پشت انداختن
paralyze
U
از کار انداختن بیحس کردن
steer roping
U
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to put on airs
U
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
set up
<idiom>
U
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
runs
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
nail
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimic
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
run
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
mimicked
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapulting
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimicking
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nailed
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapulted
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To tease someone. To pull someonelet.
U
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapults
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To fire a shot
U
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
mimics
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tease
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to make sport of any one
U
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
U
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
U
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
nails
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapult
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
tangle
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
tumult
U
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
to play off
U
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
teaze
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
tangles
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
U
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To becomeinsbordinate .
U
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
teases
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
shunts
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunted
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stalling
U
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
to start
U
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
taunting
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stall
U
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown .
U
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
shunt
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To take away someones living .
U
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
switch
U
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches
U
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalized
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switched
U
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalizes
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
U
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
stakes
U
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked
U
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake
U
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down
U
پایین انداختن انداختن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com