English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About | Careers
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (6550 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
witness U گواه شاهد شهادت دادن
witnessed U گواه شاهد شهادت دادن
witnesses U گواه شاهد شهادت دادن
witnessing U گواه شاهد شهادت دادن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
eyewitness U شاهد عینی گواه خوددیده
eye-witnesses U شاهد عینی گواه خوددیده
eyewitnesses U شاهد عینی گواه خوددیده
Two witnesses should testify. U دو شاهد باید شهادت بدهند
witness stand U محلی که شاهد درانجا ایستاده و شهادت میدهد
voir dire U سوالاتی که پیش از پرس ازمایی اصلی از شاهد میشود و هدف از ان احرازصلاحیتش برای ادای شهادت است
affirming U شهادت دادن
bear witness U شهادت دادن
affirmed U شهادت دادن
affirm U شهادت دادن
witnessing U شهادت دادن
bear testimony U شهادت دادن
witness U شهادت دادن
vouchers U شهادت دادن
voucher U شهادت دادن
affirms U شهادت دادن
to bear testimony U شهادت دادن
evidence U شهادت دادن
witnesses U شهادت دادن
attesting U شهادت دادن
attested U شهادت دادن
attests U شهادت دادن
witnessed U شهادت دادن
attest U شهادت دادن
perjuring U شهادت دروغ دادن
perjure U شهادت دروغ دادن
perjures U شهادت دروغ دادن
to bear witness to U شهادت دادن نسبت به
testified U شهادت دادن تصدیق کردن
testifying U شهادت دادن تصدیق کردن
testifies U شهادت دادن تصدیق کردن
testify U شهادت دادن تصدیق کردن
testate U وصیت کردن شهادت دادن
intestable U وصیت کردن ناشایسته برای گواه بودن یاگواهی دادن
certify U صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifying U صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies U صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
observers U گواه تعیین شده از طرف کمیته برگزارکننده مسابقه گلف برای گزارش دادن نقض مقررات به داور
observer U گواه تعیین شده از طرف کمیته برگزارکننده مسابقه گلف برای گزارش دادن نقض مقررات به داور
testifier U گواه
witnessed U گواه
evidence U گواه
voucher U گواه
proofs U گواه
witness U گواه
witnesses U گواه
witnessing U گواه
warranter U گواه
vouchers U گواه
proof U گواه
eye-witness U گواه عینی
witnessed U گواه اوردن
eye witness U گواه عینی
witnesses U گواه اوردن
witness U گواه اوردن
state's evidence U گواه جنایی
eyewitness U گواه عینی
eye witness U گواه عینی
witnessing U گواه اوردن
give evidence of U گواه اوردن
vouchers U ضامن گواه
control group U گروه گواه
voucher U ضامن گواه
call to witness U گواه گرفتن
give evidence of U گواه دان
witness U دیدن گواه بودن بر
witnesses U دیدن گواه بودن بر
stand U جایگاه گواه در دادگاه
witnessed U دیدن گواه بودن بر
attestor U گواهی دهنده گواه
witnessing U دیدن گواه بودن بر
state's evidence U گواه دادگاه جنایی
witness heaven! U خدا گواه است
blank U شاهد
witnessing U شاهد
themes U شاهد
beholder U شاهد
witness U شاهد
blankest U شاهد
testimonial U شاهد
witnessed U شاهد
testimonials U شاهد
observers U شاهد
testate U شاهد
observer U شاهد
beholders U شاهد
theme U شاهد
witnesses U شاهد
warranter U شاهد
affiant U شاهد
testifier U شاهد
vouchers U شاهد
looker on U شاهد
voucher U شاهد
witness box U جایگاه شهود گواه جای
ear witness U گواه بگوش شنیده شاهدسمعی
instances U مثال شاهد
skilled witness U شاهد متخصص
instance U مثال شاهد
eye-witness U شاهد عینی
eye witness U شاهد عینی
rebutting evidence U شاهد معارض
witnessed U شاهد مدرک
challenging a witness U جرح شاهد
eyewitness U شاهد عینی
witnesses U شاهد مدرک
witness U شاهد مدرک
ocular witness U شاهد عینی
eye witness U شاهد عینی
expert witness U شاهد خبره
witnessing U شاهد مدرک
I swear by the almighty that… U خدا شاهد است که ...
The written statements of the witness. U اظهارات کتبی شاهد
To produce a witness. U دردادگاه شاهد آوردن
as God is my witness ... U خدا شاهد است ...
testator U شاهد میراث گذار
nuncupation U افهار مطلبی در پیش گواه بزبان گویی
testimonials U شهادت
testis U شهادت
testimonies U شهادت
testimony U شهادت
witness U شهادت
martyrdom U شهادت
evidence U شهادت
testimonial U شهادت
witnessed U شهادت
hearsay evidence U شهادت بر شهادت
oral evidence U شهادت
attestation U شهادت
martyry U شهادت
witnessing U شهادت
certification U شهادت
witnesses U شهادت
evidence U شاهد باگواهی ثابت کردن
History is the best testimony. U تاریخ بهترین شاهد است
I saw it for myself . I was an eye –witness U خودم شاهد قضیه بودم
perpetuting testtimony U حفظ شهادت
false testimony U شهادت کذب
deponont U شهادت دهنده
giving evidence U اداء شهادت
passionary U شهادت نامه
parol evidence U شهادت شفاهی
affidavit شهادت نامه
oral evidence U شهادت شفاهی
hearsay evidence U شهادت سماعی
forefinger U انگشت شهادت
forefingers U انگشت شهادت
the first or index finger U انگشت شهادت
testable U شهادت پذیر
certificates U شهادت نامه
martyrs U به شهادت رساندن
certificate U شهادت نامه
martyr U به شهادت رساندن
call to witness U به شهادت طلبیدن
perjury U شهادت کذب
acknowledgment U شهادت نامه
affidavits U شهادت نامه استشهاد
affidavy U شهادت نامه استشهاد
onlooker U رهگذری که چیزی را تماشا می کند یا شاهد می شود
My clothes are a witness to my poverty. U لباسی که بتن دارم شاهد فقر است
test U شهادت گواهی بازرسی کردن
warrantable U دارای ارزش برای شهادت
tested U شهادت گواهی بازرسی کردن
tests U شهادت گواهی بازرسی کردن
prevarication U ساختن وکیل با طرف موکل افهارات دو پهلو و گمراه کننده شاهد
reducing U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
perjurer U کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
purgation U روش باستانی دادرسی در CL که به موجب ان متهم بایستی دوازده تن ازهمسایگان را به بیگناهی خود به شهادت می گرفت ویااز طریق رفتن در اب جوش یا اب یخ یا اتش بیگناهی خودرا ثابت می کرد
affidavits U شهادت نامه قسم نامه
certificate U رضایت نامه شهادت نامه
certificates U رضایت نامه شهادت نامه
consent U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something U کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept U نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages U عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defines U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televised U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation U سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifts U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducts U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expand U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
Recent search history Forum search
1To be capable of quoting
2دلیل قرار دادن no1 بجای number 1
2دلیل قرار دادن no1 بجای number 1
2من نمیتونم از دیکشنری فارسی به انگلیسی استفاده کنم چرا
1Profiles are unique pages where one can ‘‘type oneself into being’’
1to take a spell at whell
1Poked back
4express, overexpression
1This is largely self-evident;
2and had to spend a good hour tidying it up!!
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com