Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
rattening
U
محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
yellow dog contract
U
قراردادی که براساس ان کارگر حق عضویت در اتحادیه کارگری را ندارد
labor unions
U
اتحادیه کارگری
union
<adj.>
U
اتحادیه کارگری
labor union
U
اتحادیه کارگری
trade union
U
اتحادیه کارگری
trades unions
U
اتحادیه کارگری
trade unions
U
اتحادیه کارگری
nonunion
U
کسیکه عضو اتحادیه کارگری نیست
piecer
U
درنخ ریسی کسیکه کارش بهم پیوستن نخهای گسیخته است
union shop
U
مغازه یاکارگاهی که اعضای خارج از اتحادیه کارگری رامیپذیرد مشروط باینکه بعداعضو شوند
industrial union
U
اتحادیهای که هر نوع کارگر بدون توجه به کارش میتواند در ان عضو باشد
labor relations
U
روابط کارگر و کارفرما روابط کارگری
lock out
U
تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
disbarment
U
محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
To tantalize someone . To keep someoneguessing .
U
دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
picketings
U
اعضای اتحادیه کارگری که درحال اعتصاب خارج از محل کار خود جمع می شوند تادیگران را نیز به اعتصاب وادارند و نیز خریداران را ازخرید منصرف کنند
he has a rushing business
U
کارش خوب گرفته است کارش خیلی رونق دارد
melodramatist
U
کسیکه کارش درست کردن melodrama باشد
dispossesses
U
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessed
U
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossess
U
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessing
U
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
paintress
U
زنی که کارش رنگ کردن سفالینه و مانند انها است
chimney sweep
U
کسی که کارش پاک کردن لولهی بخاری و شومینه است
chimney sweeps
U
کسی که کارش پاک کردن لولهی بخاری و شومینه است
to get in somebody's way
U
مانع کردن کسی
[چیزی]
که بتواند کارش را انجام دهد
crammer
U
کسیکه کارش اماده کردن شاگردان برای امتحان بطورسطحی است
divested
U
محروم کردن عاری کردن
cut off
U
قطع کردن محروم کردن
divests
U
محروم کردن عاری کردن
divesting
U
محروم کردن عاری کردن
foreclosed
U
محروم کردن سلب کردن
divest
U
محروم کردن عاری کردن
interdict
U
قدغن کردن محروم کردن
evacuate
U
ترک کردن محروم کردن
disappoints
U
ناکام کردن محروم کردن
disappoint
U
ناکام کردن محروم کردن
deprive
U
محروم کردن معزول کردن
depriving
U
محروم کردن معزول کردن
evacuated
U
ترک کردن محروم کردن
geld
U
بی تخمدان کردن محروم کردن
foreclose
U
محروم کردن سلب کردن
evacuating
U
ترک کردن محروم کردن
evacuates
U
ترک کردن محروم کردن
curtail
U
محروم کردن قطع کردن
curtailed
U
محروم کردن قطع کردن
curtailing
U
محروم کردن قطع کردن
curtails
U
محروم کردن قطع کردن
foreclosing
U
محروم کردن سلب کردن
forecloses
U
محروم کردن سلب کردن
deprives
U
محروم کردن معزول کردن
bereave
U
محروم کردن
deprive
U
محروم کردن
to cut off
U
محروم کردن
deprives
U
محروم کردن
cut off
U
محروم کردن
depriving
U
محروم کردن
devest
U
محروم کردن
abdicating
U
محروم کردن
abdicates
U
محروم کردن
dis-
U
محروم کردن
exclude
U
محروم کردن
excludes
U
محروم کردن
strip
U
محروم کردن از
abdicate
U
محروم کردن
abdicated
U
محروم کردن
denationalising
U
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing
U
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize
U
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises
U
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalised
U
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalized
U
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes
U
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
disinheriting
U
از ارث محروم کردن
disinherit
U
از ارث محروم کردن
dispossesses
U
محروم کردن دورکردن
dispossesses
U
از تصرف محروم کردن
dispossessing
U
محروم کردن دورکردن
dispossessed
U
از تصرف محروم کردن
dispossess
U
از تصرف محروم کردن
dispossessed
U
محروم کردن دورکردن
unvoice
U
محروم از صدا کردن
disinherits
U
از ارث محروم کردن
dispossess
U
محروم کردن دورکردن
unsight
U
از دیدن محروم کردن
dispossessing
U
از تصرف محروم کردن
cut off with a shilling
از ارث محروم کردن
catenate
U
پیوستن متصل کردن
assist
U
پیوستن به حمایت کردن از
joined
U
شرکت کردن در پیوستن
assisted
U
پیوستن به حمایت کردن از
consociate
U
متحد کردن پیوستن
assists
U
پیوستن به حمایت کردن از
assisting
U
پیوستن به حمایت کردن از
joins
U
شرکت کردن در پیوستن
join
U
شرکت کردن در پیوستن
ostracises
U
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disestablishing
U
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disbar
U
از شغل وکالت محروم کردن
ostracizes
U
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracising
U
از حقوق اجتماعی محروم کردن
unseat
U
محروم کردن نماینده از کرسی
ostracize
U
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracized
U
از حقوق اجتماعی محروم کردن
mayhen
U
ازوسیله دفاع محروم کردن
disfranchise
U
از حق رای یا انتخاب محروم کردن
disendow
U
از عطیه محروم کردن نبخشیدن
disestablishes
U
کلیسا را از ازادی محروم کردن
unseating
U
محروم کردن نماینده از کرسی
ostracism
U
محروم کردن از حقوق اجتماعی
unseats
U
محروم کردن نماینده از کرسی
ostracised
U
از حقوق اجتماعی محروم کردن
attaint
U
مقصر دانستن محروم کردن
unseated
U
محروم کردن نماینده از کرسی
deprive the heirs of inheritance
U
وراث را از ارث محروم کردن
To cut somebody out of a wI'll.
U
کسی را از ارث محروم کردن
unsex
U
از خواص جنسی محروم کردن
disestablished
U
کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracizing
U
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disestablish
U
کلیسا را از ازادی محروم کردن
binds
U
محصور کردن بهم پیوستن
bind
U
محصور کردن بهم پیوستن
ostracizes
U
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize
U
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizing
U
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized
U
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracised
U
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass
U
کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
ostracises
U
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracising
U
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
unionize
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionises
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionizing
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionized
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionising
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionised
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionizes
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionization
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
attachable
U
قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
disincorporate
U
ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
integration
U
یکی کردن و بهم پیوستن پیوستگی اجزاء
tantalised
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
knife boy
U
خانه شاگردی که کارش پاک کردن کاردهای سفره است خانه شاگرد
take on
U
گرفتن کارگر هیاهو کردن
profit-sharing
U
سهیم کردن کارگر در سودکارخانه
profit sharing
U
سهیم کردن کارگر در سودکارخانه
concrete
U
: سفت کردن باشفته اندودن یا ساختن بهم پیوستن
theft
U
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
thefts
U
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
western european union
U
اتحادیه اروپای غربی اتحادیه متشکل از انگلستان بلژیک فرانسه
e f t a (european free trade association
U
اتحادیه تجارت ازاد اروپا اتحادیه متشکل از کشورهای انگلستان
unionism
U
اصول تشکیلات اتحادیه اتحادیه گرایی
letter of recall
U
نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
admix
U
مخلوط شدن بهم پیوستن مخلوط کردن امیختن
union shop
U
یکی از اصول سیستم سندیکایی که به موجب ان کارگرانی که عضو اتحادیه نیستند می توانند استخدام شوند ولی پس از استخدام باید به عضویت اتحادیه درایند
cartel
U
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
cartels
U
اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
gandey dancer
U
کارگر فصلی کارگر سیار
proletarian
U
کارگری
laboring
U
کارگری
blue collar
U
کارگری
blue-collar
U
کارگری
labor union
U
سندیکای کارگری
labor
U
نیروی کارگری
union
<adj.>
U
سندیکای کارگری
labor unions
U
سندیکای کارگری
labor movement
U
جنبش کارگری
labor organization
U
سازمان کارگری
dictatorship of proletariat
U
خودکامگی کارگری
labor movement
U
نهضت کارگری
he is on his legs
U
کارش دایراست
jurisdictional dispute
U
مرکز حل اختلافات کارگری
labor turnover
U
نقل و انتقال کارگری
He is completely absorbed by his business.
U
کاملاجذب کارش است
he prospered in his business
U
کارش بالا گرفت
He is attentive to his work .
U
متوجه کارش است
nonunion
U
غیر وابسته بسندیکای کارگری
world federation of trade unions
U
فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری
He is unpredicateble. He acts haphazardly.
U
کارش حساب وکتابی ندارد
He eventually landed in prison .
U
عاقبت کارش بزندان کشید
he drives a roaring trade
U
کارش خوب گرفته است
Let the secretary get on with it .
U
بگذارید منشی کارش را بکند
docker
U
کارگری که کشتی رابارگیری و تخلیه میکند
dockers
U
کارگری که کشتی رابارگیری و تخلیه میکند
closed shop
U
قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
closed shops
U
قانون عضویت اجباری دراتحادیههای کارگری
fasted
U
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
get off one's butt
<idiom>
U
سرش شلوغه کارش شروع شده
fast
U
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fastest
U
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fasts
U
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
U
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
syndicalism
U
سیستم اتحادیهای برای تشکیلات کارگری سندیکالیسم
unmew
U
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
he prospered in his business
U
در کار خود کامیاب شد کارش رونق گرفت
wine cooper
U
کسیکه کارش جادادن یافروختن باده است
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com