English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
To becomeinsbordinate . U لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
rebelling U تمرد کردن
rebel U تمرد کردن
rebelled U تمرد کردن
rebels U تمرد کردن
recalcitrate U تمرد کردن
drops U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
recusance or sancy U تمرد
disobedience U تمرد
mutiny U تمرد
mutinies U تمرد
rebelliousness U تمرد
obstinacy U تمرد
unruliness U تمرد
recalcitration U تمرد
insurgency U تمرد
contumacy U تمرد
pervicacious U تمرد
inobedience U تمرد
insurgence U تمرد
mutinies U تمرد سرکشی
mutiny U تمرد سرکشی
recalcitrancy U تمرد سرکشی
recalcitrance U تمرد سرکشی
rebellions U شورش تمرد
rebellion U شورش تمرد
mutionusly U از روی سرکشی یا تمرد
rebellion U یاغیگری تمرد در مقابل دادگاه
rebellions U یاغیگری تمرد در مقابل دادگاه
rescous U مقاومت در برابر قانون تمرد نسبت به مامورین دولت
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down U به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
launched U انداختن پرت کردن
toss U پرت کردن انداختن
tosses U پرت کردن انداختن
to put by U دور انداختن رد کردن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
launching U انداختن پرت کردن
tossing U پرت کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
put U تعویض کردن انداختن
slot U انداختن چفت کردن
puts U تعویض کردن انداختن
slots U انداختن چفت کردن
slotting U انداختن چفت کردن
launch U انداختن پرت کردن
to set off U انداختن برابر کردن
hurtle U پرت کردن انداختن
hurtled U پرت کردن انداختن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
putting U تعویض کردن انداختن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
launches U انداختن پرت کردن
hurtles U پرت کردن انداختن
hurtling U پرت کردن انداختن
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
jeopard U بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified U بهراس انداختن به بیم انداختن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
involve U گیر انداختن وارد کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
involving U گیر انداختن وارد کردن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
operate U اداره کردن راه انداختن
operated U اداره کردن راه انداختن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
kid U دست انداختن مسخره کردن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
back U پشتی کردن پشت انداختن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
steer roping U کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
To swallow ones pride and request someone (to do something). U نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to reject something with a shrug [of the shoulders] U با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
to play off U از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
tumult U اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tangles U درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangle U درهم گیر انداختن گوریده کردن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapults U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teaze U اذیت کردن کسی را دست انداختن
nailed U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapulting U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teased U اذیت کردن کسی را دست انداختن
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
set up <idiom> U راه انداختن ،برپا کردن چیزی
teases U اذیت کردن کسی را دست انداختن
tease U اذیت کردن کسی را دست انداختن
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimic U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
mimicked U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicking U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimics U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to make sport of any one U کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To tease someone. To pull someonelet. U کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
To fire a shot U تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
catapulted U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). U شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
to put on airs U باد در خود انداختن خودنمایی کردن
nail U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
shunted U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start U روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
To kint ones eyebrows . To frown . U گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
stalling U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stall U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunting U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To take away someones living . U کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
switched U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalize U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switch U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
to report somebody [to the police] for breach of the peace U از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stake U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down U پایین انداختن انداختن
demonetization U خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize U عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point U در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear U از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
fells U انداختن
thrusting U انداختن
felled U انداختن
stagger U از پا انداختن
prostrate U از پا انداختن
jaculate U انداختن
to skips over U انداختن
hew U انداختن
spill U انداختن
spilled U انداختن
spills U انداختن
hews U انداختن
hewing U انداختن
retroject U پس انداختن
hurl U انداختن
hurled U انداختن
hurls U انداختن
fell U انداختن
spilling U انداختن
hewed U انداختن
floriate U گل انداختن در
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com