Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
intromit
U
دخالت کردن مزاحم شدن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
interferes
U
دخالت کردن
to strike in
U
دخالت کردن
participate
U
دخالت کردن
interfered
U
دخالت کردن
participates
U
دخالت کردن
interfere
U
دخالت کردن
participated
U
دخالت کردن
intervene
U
دخالت کردن
admix
U
دخالت کردن
intervened
U
دخالت کردن
intervenes
U
دخالت کردن
to have a finger in the pie
U
دخالت کردن
take part
U
دخالت کردن
take part
U
دخالت یا شرکت کردن
to step in
U
دخالت کردن توامدن
to have a finger in every pie
U
درهمه کاری دخالت کردن
come between
<idiom>
U
درروابط دونفر دخالت کردن
annoy
U
تحریک کردن مزاحم شدن
separation of interfering substances
U
جدا کردن اجسام مزاحم
annoyed
U
تحریک کردن مزاحم شدن
annoys
U
تحریک کردن مزاحم شدن
disturb
U
مشوب کردن مزاحم شدن
disturbs
U
مشوب کردن مزاحم شدن
mediacy
U
دخالت
intervention
U
دخالت
interference
U
دخالت
interventions
U
دخالت
leech
U
مزاحم
interfering
U
مزاحم
a pain in the neck
<idiom>
U
مزاحم
leeches
U
مزاحم
enfant terrible
U
مزاحم
enfants terribles
U
مزاحم
plaguer
U
مزاحم
bothersome
U
مزاحم
obtrusive
U
مزاحم
importunate
U
مزاحم
tiresome
U
مزاحم
troubler
U
مزاحم
intruders
U
مزاحم
obtruder
U
مزاحم
intruder
U
مزاحم
troublous
U
مزاحم
troublemakers
U
مزاحم
troublemaker
U
مزاحم
worrisome
U
مزاحم
to chop in
U
دخالت درگفتگوکردن
handing
U
دخالت کمک
meddles
U
دخالت بیجاکردن
hand
U
دخالت کمک
meddle
U
دخالت بیجاکردن
meddled
U
دخالت بیجاکردن
interferential
U
وابسته به دخالت
meddling
U
دخالت بیجا
meddlesomeness
U
دخالت بیجا
buttonholed
U
مزاحم شدن
cumber
U
مزاحم شدن
molested
U
مزاحم شدن
molest
U
مزاحم شدن
burdensome tax
U
مالیات مزاحم
obtrude
U
مزاحم شدن
obtruded
U
مزاحم شدن
molesting
U
مزاحم شدن
molests
U
مزاحم شدن
interference wave
U
موج مزاحم
buttonholes
U
مزاحم شدن
buttonholing
U
مزاحم شدن
interference field
U
میدان مزاحم
interference current
U
جریان مزاحم
buttonhole
U
مزاحم شدن
parastic drag
U
پسای مزاحم
background noise
U
اصوات مزاحم
parasitic current
U
جریان مزاحم
to be a pain in the neck
U
مزاحم بودن
obtrudes
U
مزاحم شدن
interfere
U
مزاحم شدن
obtruding
U
مزاحم شدن
interfered
U
مزاحم شدن
interferes
U
مزاحم شدن
profile drag
U
پسای مزاحم
perturb
U
مزاحم شدن
wink at
<idiom>
U
اجازه دخالت ندادن
interposition
U
دخالت میانه گیری
exchange intervention
U
دخالت در بازار ارز
strident
U
دارای صدای مزاحم
She keep son bothering me .
U
مرتب مزاحم من است
mush
U
صدای مزاحم پارازیت
combrous
U
صعب الوصول مزاحم
pesky
U
زحمت دهنده مزاحم
parasites
U
صدای مزاحم پارازیت
varmint
U
انسان یاحیوان مزاحم
parasite
U
صدای مزاحم پارازیت
varment
U
انسان یاحیوان مزاحم
stridently
U
دارای صدای مزاحم
dehum
U
از بین بردن صدای مزاحم
gadfly
U
ادم مردم ازار مزاحم
knocker
U
ادم خرده گیر مزاحم
potters
U
دیگ ساز مزاحم شدن
knockers
U
ادم خرده گیر مزاحم
potter
U
دیگ ساز مزاحم شدن
bete noire
U
ادم مزاحم وغیرقابل تحمل
hen hussy
U
مردیکه زیادبکارهای زنانه وخانگی دخالت میکند
high frequency interference
U
تداخل امواج فرکانس بالا سیگنال مزاحم
telesthesia
U
احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
She's got a finger in every pie.
U
او
[زن]
توی همه چیز دخالت می کند.
[رفتار ناپسند]
but for income
U
قسمتی از درامد که به علت دخالت عامل بخصوصی عایدشده
automation
U
استفاده از ماشین هایی که دخالت افراد در آن بسیار کم است
to wear out one;
U
از زیاد ماندن درجایی مزاحم صاحب خانه شدن
back-seat driver
U
مسافر صندلی عقب خودرو که مرتب در کار راننده دخالت میکند
back-seat drivers
U
مسافر صندلی عقب خودرو که مرتب در کار راننده دخالت میکند
frustrations
U
غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
supervening impossibility of performance
U
غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
frustration
U
غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
summary conviction
U
حکم محکومیت صادره ازدادگاه بخش بدون دخالت هیات منصفه
classical economics
U
نظرپیروان ان عدم دخالت دولت در امور اقتصادی است وپیروان ان را اقتصادیون کلاسیک گویند
Big Brother
U
دولت یا هر سازمانی که در امور خصوصی و داخلی مردم دخالت و جاسوسی کند و آنها را سختمهار نماید
pluralism
U
عقیده مبتنی برلزوم دخالت کلی و عملی موسسات و مجامع غیر دولتی در امر اداره مملکت
concertina fold
U
قسمت دیگر به جهت مخالف تاکاغذ به طور مناسب در چاپگر قرار بگیرد و به دخالت کاربر نیازی نباشد
speech scrambling
U
نفوذ در شبکه مکالماتی دخالت در شبکه صوتی و به هم زدن ان
to obtrude up
U
سر زده نزد کسی امدن مزاحم کسی شدن
spurious signal
U
علایم مخابراتی مزاحم خارجی در یک دستگاه مخابراتی
accordion fold
U
یک تکه در یک جهت و تکه دیگر در جهت مخالف تا کاغذ بدون دخالت کاربر وارد چاپگر شود
frustrated contract
U
قراردادی که اجرای ان به دلیل دخالت وقایع غیر مترقبه غیر مممکن شده است قراردادعقیم شده
folds
U
یک تکه در یک جهت و تکه دیگر در جهت مخالف تا کاغذ بدون دخالت کاربر وارد چاپگر شود
fold
U
یک تکه در یک جهت و تکه دیگر در جهت مخالف تا کاغذ بدون دخالت کاربر وارد چاپگر شود
folded
U
یک تکه در یک جهت و تکه دیگر در جهت مخالف تا کاغذ بدون دخالت کاربر وارد چاپگر شود
blacks
U
وسیلهای که بدون دخالت کاربر کار میکند و کاربر از نحوه کار آن بی خبر است
blackest
U
وسیلهای که بدون دخالت کاربر کار میکند و کاربر از نحوه کار آن بی خبر است
blacker
U
وسیلهای که بدون دخالت کاربر کار میکند و کاربر از نحوه کار آن بی خبر است
blacked
U
وسیلهای که بدون دخالت کاربر کار میکند و کاربر از نحوه کار آن بی خبر است
black
U
وسیلهای که بدون دخالت کاربر کار میکند و کاربر از نحوه کار آن بی خبر است
He has no business to interfere.
U
بیخود می کند دخالت می کند
mechanicalism
U
عقیده به دخالت عمل مکانیکی در کیفیات فاهر و طبیعی عمل مکانیکی
totalitarianism
U
سیستم حکومتی که در جمیع شئون زندگی فردی افراد یک ملت دخالت کرده ان را تابع برنامه کلی دولت می سازدکه این برنامه ممکن است درجهت منافع یک فرد یا یک گروه یا یک طبقه و یا کل اجتماع تنظیم شده باشد
to intrude upon a person
U
مخل اسایش کسی شدن مزاحم کسی شدن
ostensible
U
شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
walras law
U
براساس این قانون در تعادل عمومی بازارها با دخالت بازار پول چنانچه تعدادی بازار کالا درحالت تعادل قرارداشته باشنددر این صورت بازار بعدی که میتواند بازار پول باشد نیز درحالت تعادل قرار خواهدداشت
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
U
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
U
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
U
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo
U
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
U
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
U
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
U
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
to appeal
[to]
U
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
serves
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
U
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up
U
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
U
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
soft pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilised
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit
U
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
crossest
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
withstanding
U
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands
U
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilize
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
withstood
U
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crosses
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
married under a contract unlimited perio
U
زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
exploiting
U
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
exploits
U
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilises
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
cross
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
to use effort
U
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
crosser
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
to wipe out
U
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
withstand
U
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com