English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
calker U بتونه کاری کردن
spackle U بتونه کاری کردن
primes U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
to start U روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
caulking U بتونه کاری
priming U بتونه کاری
calk U بتونه کاری
sealant U وسیله بتونه کاری
tar down U بتونه مالی کردن مسدود کردن سوراخها
putty U بتونه کردن
caulk U بتونه گیری کردن
To start the engine. U موتور راراه انداختن
engine cycle U سیکل کاری موتور
To operate something . U چیزی را بکار انداختن (موتور، دستگاه وغیره )
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
reforests U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
tempering (metallurgy) U بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
overpersuade U کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
Short of replacing the engine, I have tried everything to fix the car. U به غیر از تعویض موتور برای تعمیر ماشین من همه کاری را تلاش کردم .
bumble U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash U سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbles U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. U کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
To meglect something . To dismiss something from ones mind. U کاری را پشت گوش انداختن
mess U :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforces U مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce U مجبور کردن وادار کردن به کاری
gardens U درخت کاری کردن باغبانی کردن
garden U درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened U درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforcing U مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced U مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraves U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
messes U :شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
dismantling U پیاده کردن موتور
disassembly U پیاده کردن موتور
dismantled U پیاده کردن موتور
dismantle U پیاده کردن موتور
motoring of generator U موتور کردن مولد
dismantles U پیاده کردن موتور
tune up U موتور را تنظیم کردن
turn over <idiom> U موتور را روشن کردن
prime U گرم کردن موتور
primed U گرم کردن موتور
primes U گرم کردن موتور
reengine U دارای موتور تازه کردن
hot valve clearance U فاصله کوچک بین ساقه سوپاپ و اسبک هنگامی که تمام قطعات موتور بدمای کاری رسیده اند
glides U پرواز کردن بدون نیروی موتور
disassemble U پیاده کردن موتور اتومبیل جداکردن
cooling drag U پسای ناشی از خنک کردن موتور
glide U پرواز کردن بدون نیروی موتور
glided U پرواز کردن بدون نیروی موتور
timing U تنظیم زمان عمل کردن موتور
cover one's tracks <idiom> U پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
to press the button U دکمه را فشار دادن در راه انداختن چیزی یا کاری پیش قدم شدن
to rev [British E] the engine U موتور [ماشین] را روشن کردن [که صدا مانند زوزه بدهد]
to goose [American E] the engine U موتور [ماشین] را روشن کردن [که صدا مانند زوزه بدهد]
toss U پرت کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
tosses U پرت کردن انداختن
tossing U پرت کردن انداختن
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
slots U انداختن چفت کردن
put U تعویض کردن انداختن
puts U تعویض کردن انداختن
launched U انداختن پرت کردن
putting U تعویض کردن انداختن
hurtling U پرت کردن انداختن
hurtles U پرت کردن انداختن
to set off U انداختن برابر کردن
slotting U انداختن چفت کردن
launches U انداختن پرت کردن
to put by U دور انداختن رد کردن
hurtle U پرت کردن انداختن
slot U انداختن چفت کردن
launch U انداختن پرت کردن
hurtled U پرت کردن انداختن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
launching U انداختن پرت کردن
recondition U نو کاری کردن
reconditions U نو کاری کردن
stucco U گچ کاری کردن
reconditioned U نو کاری کردن
habitual way of doing anything U کردن کاری
retards U عقب انداختن اهسته کردن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
kid U دست انداختن مسخره کردن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
involving U گیر انداختن وارد کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
involve U گیر انداختن وارد کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
back U پشتی کردن پشت انداختن
operate U اداره کردن راه انداختن
operated U اداره کردن راه انداختن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
inlaying U خاتم کاری کردن
splay U منبت کاری کردن
flourishes U زینت کاری کردن
inlay U خاتم کاری کردن
lubrication U روغن کاری کردن
plasters U گچ کاری کردن اندود
inlays U خاتم کاری کردن
plaster U گچ کاری کردن اندود
mind to do a thing U متمایل کردن به کاری
flourish U زینت کاری کردن
keen set for doing anything U مشتاق کردن کاری
to intervene in an affair U در کاری مداخله کردن
splays U منبت کاری کردن
rodeos U سوار کاری کردن
flourished U زینت کاری کردن
rodeo U سوار کاری کردن
splaying U منبت کاری کردن
splayed U منبت کاری کردن
hammers U چکش کاری کردن
granulate U چکش کاری کردن
stunt U شیرین کاری کردن
stunting U شیرین کاری کردن
the proper time to do a thing U برای کردن کاری
refashion U دست کاری کردن
shyster U دغل کاری کردن
enamel U مینا کاری کردن
to touch up U دست کاری کردن
To perform a feat. U شیرین کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . U محکم کاری کردن
hammer U چکش کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). U از قصد کاری را کردن
carvings U کنده کاری کردن
carves U کنده کاری کردن
carved U کنده کاری کردن
manipulation U دست کاری کردن
carve U کنده کاری کردن
blackjack U مجبوربانجام کاری کردن
adventurism U اقدام به کاری کردن
hammered U چکش کاری کردن
stick with <idiom> U دنبال کردن کاری
stunts U شیرین کاری کردن
purfle U منبت کاری کردن
keen set for doing anything U ارزومند کردن کاری
to start out to do something U قصد کاری را کردن
go near to do something U تقریبا کاری را کردن
contract U مقاطعه کاری کردن
to brush over U دست کاری کردن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com