Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (19 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
put over
U
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
hinders
U
بتاخیر انداختن
hindered
U
بتاخیر انداختن
hinder
U
بتاخیر انداختن
hindering
U
بتاخیر انداختن
sapper
U
سرباز کلنگ دار سرباز حفار یا نقب زن متخصص خرابکاری
sappers
U
سرباز کلنگ دار سرباز حفار یا نقب زن متخصص خرابکاری
postponable
U
بتاخیر انداختنی
lie over
U
بتاخیر افتادن متمایل شدن
filibustering
U
کسی که قانونگذاری مجلس را با اطاله کلام ووسایل دیگر بتاخیر می اندازد
filibusters
U
کسی که قانونگذاری مجلس را با اطاله کلام ووسایل دیگر بتاخیر می اندازد
filibustered
U
کسی که قانونگذاری مجلس را با اطاله کلام ووسایل دیگر بتاخیر می اندازد
filibuster
U
کسی که قانونگذاری مجلس را با اطاله کلام ووسایل دیگر بتاخیر می اندازد
drops
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
vets
U
بیطاری کردن کهنه سرباز
vet
U
بیطاری کردن کهنه سرباز
vetted
U
بیطاری کردن کهنه سرباز
conscripting
U
سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
conscripts
U
سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
conscripted
U
سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
conscript
U
سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
recruits
U
سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
recruited
U
سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
recruit
U
سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
recruiting
U
سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
launches
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrance
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
U
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
operates
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
U
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
U
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
tossed
U
پرت کردن انداختن
to put by
U
دور انداختن رد کردن
toss
U
پرت کردن انداختن
hurtles
U
پرت کردن انداختن
hurtling
U
پرت کردن انداختن
spits
U
سوراخ کردن تف انداختن
launches
U
انداختن پرت کردن
to set off
U
انداختن برابر کردن
launched
U
انداختن پرت کردن
hurtled
U
پرت کردن انداختن
lay aside
U
پس انداز کردن انداختن
tosses
U
پرت کردن انداختن
slotting
U
انداختن چفت کردن
launching
U
انداختن پرت کردن
put
U
تعویض کردن انداختن
hurtle
U
پرت کردن انداختن
spit
U
سوراخ کردن تف انداختن
launch
U
انداختن پرت کردن
to let fly
U
انداختن تیرخالی کردن
puts
U
تعویض کردن انداختن
tossing
U
پرت کردن انداختن
slot
U
انداختن چفت کردن
slots
U
انداختن چفت کردن
putting
U
تعویض کردن انداختن
horrifying
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
U
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
operated
U
اداره کردن راه انداختن
retards
U
عقب انداختن اهسته کردن
involving
U
گیر انداختن وارد کردن
defacing
U
ازشکل انداختن محو کردن
involves
U
گیر انداختن وارد کردن
involve
U
گیر انداختن وارد کردن
retarding
U
عقب انداختن اهسته کردن
engages
U
مجذوب کردن درهم انداختن
defaces
U
ازشکل انداختن محو کردن
engage
U
مجذوب کردن درهم انداختن
defaced
U
ازشکل انداختن محو کردن
deface
U
ازشکل انداختن محو کردن
kidding
U
دست انداختن مسخره کردن
prorogate
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
kidded
U
دست انداختن مسخره کردن
kid
U
دست انداختن مسخره کردن
grooves
U
خط انداختن شیار دار کردن
prorogue
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
back
U
پشتی کردن پشت انداختن
backs
U
پشتی کردن پشت انداختن
retard
U
عقب انداختن اهسته کردن
paralyze
U
از کار انداختن بیحس کردن
groove
U
خط انداختن شیار دار کردن
hollers
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
desolate
U
از ابادی انداختن مخروبه کردن
hollered
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
operate
U
اداره کردن راه انداختن
to play the fool with any one
U
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
holler
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
drop in
U
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
postponing
U
بتعویق انداختن موکول کردن
throwin
U
در دنده انداختن تزریق کردن
operates
U
اداره کردن راه انداختن
embrangle
U
گیر انداختن گرفتار کردن
turn on
U
بجریان انداختن روشن کردن
postpone
U
بتعویق انداختن موکول کردن
postponed
U
بتعویق انداختن موکول کردن
postpones
U
بتعویق انداختن موکول کردن
steer roping
U
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
tease
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
To becomeinsbordinate .
U
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
to put on airs
U
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
teases
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to make sport of any one
U
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
set up
<idiom>
U
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
to play off
U
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
U
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
U
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
tumult
U
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
To fire a shot
U
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
To tease someone. To pull someonelet.
U
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
U
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nailed
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nail
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimicking
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapulted
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
run
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
runs
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
mimics
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tangles
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
nails
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
teaze
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
tangle
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimic
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapult
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
shunt
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunting
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown .
U
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
shunted
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
to start
U
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
stall
U
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling
U
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
shunts
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunts
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunt
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
switched
U
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switches
U
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switch
U
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalize
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living .
U
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalized
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised
U
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
jacks
U
سرباز
camper
U
سرباز
campers
U
سرباز
linesmen
U
سرباز صف
conscript
U
سرباز
jack
U
سرباز
miliaman
U
سرباز
lines man
U
سرباز صف
comrades in arms
U
سرباز
linesman
U
سرباز صف
trooper
U
سرباز بر
militiamen
U
سرباز
soldiers
U
سرباز
militiaman
U
سرباز
troopers
U
سرباز بر
ranker
U
سرباز
man at arms
U
سرباز
sepoy
U
سرباز
man of war
U
سرباز
soldier
U
سرباز
comrade in arms
U
سرباز
conscripts
U
سرباز
he is a private
U
او سرباز
court card
U
سرباز
conscripted
U
سرباز
conscripting
U
سرباز
gl
U
سرباز
enlistedman
U
سرباز
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
U
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
defaulters
U
سرباز مقصر
veterans
U
کهنه سرباز
grabby
U
سرباز پیاده
defaulter
U
سرباز مقصر
cavalier
U
سرباز سوار
recruits
U
تازه سرباز
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com