English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (34 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to set at variance U با هم بد کردن باهم مخالف ت
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
to set at loggerheads U باهم بد کردن باهم مخالف کردن
to set by the ears U باهم بدکردن باهم مخالف کردن
Other Matches
conning U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
cons U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
con U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conned U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
antisocial U مخالف اصول اجتماعی مخالف اجتماع
synchronising U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
interchanged U باهم عوض کردن
to keep company U باهم امیزش کردن
interchange U باهم عوض کردن
splicing U باهم متصل کردن
splice U باهم متصل کردن
splices U باهم متصل کردن
symmetrize U باهم قرینه کردن
interchanging U باهم عوض کردن
spliced U باهم متصل کردن
confuses U باهم اشتباه کردن
intercommon U باهم شرکت کردن
confuse U باهم اشتباه کردن
interwed U باهم پیوند کردن
sum U باهم جمع کردن
cohabits U باهم زندگی کردن
cohabiting U باهم زندگی کردن
cohabited U باهم زندگی کردن
cohabit U باهم زندگی کردن
interchanges U باهم عوض کردن
sums U باهم جمع کردن
chum U باهم زندگی کردن
chums U باهم زندگی کردن
to cotton with each other U باهم ساختن یارفاقت کردن
to spar at each other U باهم مشت بازی کردن
to cotton together U باهم ساختن یارفاقت کردن
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation U درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disaccord U مخالف کردن
antagonising U مخالف کردن
antagonised U مخالف کردن
antagonize U مخالف کردن
antagonized U مخالف کردن
antagonizes U مخالف کردن
antagonizing U مخالف کردن
dis- U مخالف کردن
reluctate U مخالف کردن
antagonises U مخالف کردن
negative voice U رای مخالف رد کردن
pace lap U دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
to hatch a conspiracy against somebody U مخالف کسی دسیسه کردن
to lobby against [for] somebody U سخنرانی وتبلیغات کردن مخالف [طرفداری از] کسی
leg attack and waist control U زیر یک خم با عوض کردن دست با مایه سر و ته یکی مخالف
double leg and inside turnover U دوخم با عوض کردن دست شبیه سر و ته یکی مخالف یایک پا رو کار
dump U رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
simultaneously U باهم
vis-a-vis U باهم
concurrently U باهم
at once U باهم
conjointly U باهم
one with a U باهم
inchorus U باهم
together U باهم
vis a vis U باهم
tutti U باهم
jointly U باهم
simoltaneous U باهم
simoltaneously U باهم
concerted U باهم
cooperate U باهم کارکردن
contemporaneously U بطورمعاصر باهم
We went together . U باهم رفتیم
all at once U همه باهم
to keep company U باهم بودن
at loggerheads <idiom> U باهم جنگیدن
interwove U باهم امیختن
combine U باهم پیوستن
to work together U باهم کارکردن
kissing kind U باهم دوست
coinciding U باهم رویدادن
coexisting U باهم زیستن
coincided U باهم رویدادن
coincide U باهم رویدادن
coexisted U باهم زیستن
coexist U باهم زیستن
cohabitation U زندگی باهم
cowork U باهم کارکردن
simultaneous with each other U باهم رخ دهنده
combining U باهم پیوستن
combines U باهم پیوستن
coexists U باهم زیستن
coincides U باهم رویدادن
to act jointly U باهم کارکردن
collaborate U باهم کارکردن
to whip in U باهم نگاهداشتن
to huddle together U باهم غنودن
interweave U باهم امیختن
to grow together U باهم پیوستن
collocation U باهم گذاری
to be together U باهم بودن
concomitancy U باهم بودن
collaborated U باهم کارکردن
coadunate U باهم روییده
collaborating U باهم کارکردن
interweaves U باهم امیختن
one anda U همه باهم
interweaving U باهم امیختن
collaborates U باهم کارکردن
co- U پیشوندیست بمعنی با و باهم
compared U برابرکردن باهم سنجیدن
compares U برابرکردن باهم سنجیدن
compare U برابرکردن باهم سنجیدن
to be together with somebody U با کسی باهم بودن
trigon U اجتماع سه ستاره باهم
Co U پیشوندیست بمعنی با و باهم
comparing U برابرکردن باهم سنجیدن
promiscuous bathing U ابتنی زن و مرد باهم
to grow into one U باهم یکی شدن
to grow together U باهم یکی شدن
to hang together U باهم مربوط بودن
to hang together U باهم پیوسته یامتحدبودن
coact U باهم نمایش دادن
coapt U باهم جور امدن
coapt U باهم متناسب شدن
coextend U باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
cross fertilize U باهم پیوند زدن
to keep friends U باهم دوست ماندن
they had words U باهم نزاع کردند
impacted U باهم جوش خورده
We bear no relationship to each other . U باهم نسبتی نداریم
coexistent U باهم زیست کننده
grade U جورکردن باهم امیختن
to bill and coo U باهم غنج زدن
grades U جورکردن باهم امیختن
impacted U باهم جمع شده
correlation U بستگی دوچیز باهم
to be good pax U باهم دوست بودن
com U پیشوند بمعانی با و باهم
adds U جمع زدن باهم پیوستن
The husband and wife dont get on together. U زن وشوهر باهم نمی سازند
simultaneous U باهم واقع شونده همزمان
col U پیشوند بمعانی باو باهم
pools U شریک شدن باهم اتحادکردن
pooled U شریک شدن باهم اتحادکردن
pool U شریک شدن باهم اتحادکردن
they were made one U یعنی باهم عروسی کردند
confluent U باهم جاری شونده متلاقی
to go to gether U بهم خوردن باهم جوربودن
They are hardly comparable . U منا سبتی باهم ندارند
add U جمع زدن باهم پیوستن
adding U جمع زدن باهم پیوستن
We entered the room together . U باهم وارد اطاق شدیم
out of tune <idiom> U باهم خوب وسازش نداشتن
we are kin U ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
quirister U دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
They fight like cat and dog . U باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
interfertile U اماده زاد و ولد دوتایی باهم
cross fire U تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
homogeneous U مقاربت کننده باهم جنس خود
life is not all rose culour U در زندگی نوش ونیش باهم است
in on <idiom> U برای کای باهم جمع شدن
photo electric U وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
solunar U حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
mutton chop U دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
They are poles apart. U یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
hash U گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
concatenate U دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
I often confuse the twin brothers . U من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
autogenesis U ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
to go out U باهم بیرون رفتن [به عنوان دوست پسر و دختر]
omnim gatherum U امیختگی چندین چیز باهم توده امیخته جنگ
coextensive U باهم دریک زمان ویک مکان بسط یافته
1 and 2 are poles apart. <idiom> U ۱ و ۲ یک دنیا باهم فرق دارند [بسیار متفاوت هستند] .
to date U باهم بیرون رفتن [به عنوان دوست پسر و دختر]
gyaku U مخالف
antipodal U مخالف
resistent U مخالف
contra U مخالف
contradictive U مخالف
dissenting U مخالف
dissident U مخالف
by the ears U مخالف
dissidents U مخالف
foe U مخالف
converses U مخالف
opponent U مخالف
unfavorable U مخالف
adversaries U مخالف
aliens U مخالف
alien U مخالف
adverse U مخالف
contrary U مخالف
anie U مخالف
converse U مخالف
dissidence U مخالف
irreconcilable U مخالف
with U مخالف
hostile U مخالف
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com