English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (30 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
splice U باهم متصل کردن
spliced U باهم متصل کردن
splices U باهم متصل کردن
splicing U باهم متصل کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
diptych U دولوحی که باهم بوسیله لولایی متصل شده و برای نوشتن بکار می رفته و تاه میشده
to set by the ears U باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads U باهم بد کردن باهم مخالف کردن
synchronize U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising U همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
interchanging U باهم عوض کردن
symmetrize U باهم قرینه کردن
chums U باهم زندگی کردن
cohabits U باهم زندگی کردن
interchanged U باهم عوض کردن
interchanges U باهم عوض کردن
cohabiting U باهم زندگی کردن
cohabited U باهم زندگی کردن
cohabit U باهم زندگی کردن
interchange U باهم عوض کردن
sums U باهم جمع کردن
sum U باهم جمع کردن
intercommon U باهم شرکت کردن
to keep company U باهم امیزش کردن
confuse U باهم اشتباه کردن
confuses U باهم اشتباه کردن
interwed U باهم پیوند کردن
to set at variance U با هم بد کردن باهم مخالف ت
chum U باهم زندگی کردن
to spar at each other U باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other U باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton together U باهم ساختن یارفاقت کردن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation U درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
attaches U 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attach U 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attaching U 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
joins U متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
joined U متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
join U متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
joggle U متصل کردن
joggles U متصل کردن
colligate U متصل کردن
adjoin U متصل کردن
joined U متصل کردن
joggling U متصل کردن
join U متصل کردن
link U متصل کردن
adjoined U متصل کردن
pans U متصل کردن
connects U متصل کردن
connect U متصل کردن
joggled U متصل کردن
tie down U متصل کردن
apply U متصل کردن
adjoins U متصل کردن
applies U متصل کردن
pan U متصل کردن
joins U متصل کردن
applying U متصل کردن
pan- U متصل کردن
connect U اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
connects U اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
enjoin U بهم متصل کردن
enjoined U بهم متصل کردن
enjoining U بهم متصل کردن
enjoins U بهم متصل کردن
catenate U پیوستن متصل کردن
pinning U متصل کردن به گیرافتادن
pinned U متصل کردن به گیرافتادن
pin U متصل کردن به گیرافتادن
tie in <idiom> U به چیزدیگری متصل کردن
bond U متصل کردن چسباندن اتصال
pace lap U دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
compact U فشرده کردن بهم متصل کردن
compacts U فشرده کردن بهم متصل کردن
compacted U فشرده کردن بهم متصل کردن
compacting U فشرده کردن بهم متصل کردن
dowel U بامیخ پرچ بهم متصل کردن
to plug U متصل کردن [الکترونیک یا مهندسی برق]
connection of loom pieces U متصل کردن قطعات دار [قالی]
seams U درز دادن بوسیله درزگیری بهم متصل کردن
seam U درز دادن بوسیله درزگیری بهم متصل کردن
bow line U نوعی گره برای متصل کردن هواپیما به زمین
AUI connector U اتصال D برای متصل کردن کابلهای انترنت به آداپتور شبکه
PID U متصل یاد شده به سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه به کاربران
dump U رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
personal U متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
harnessing U یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
harnessed U یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
harness U یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
welded U متصل کردن جوش دادن جوش
welds U متصل کردن جوش دادن جوش
weld U متصل کردن جوش دادن جوش
linkages U مجموعه اتصال اتصال متصل کردن
linkage U مجموعه اتصال اتصال متصل کردن
vis-a-vis U باهم
simoltaneously U باهم
simoltaneous U باهم
conjointly U باهم
concerted U باهم
concurrently U باهم
at once U باهم
one with a U باهم
inchorus U باهم
jointly U باهم
simultaneously U باهم
together U باهم
vis a vis U باهم
tutti U باهم
coincided U باهم رویدادن
interwove U باهم امیختن
coincide U باهم رویدادن
to be together U باهم بودن
We went together . U باهم رفتیم
cowork U باهم کارکردن
at loggerheads <idiom> U باهم جنگیدن
cooperate U باهم کارکردن
interweaving U باهم امیختن
combining U باهم پیوستن
interweave U باهم امیختن
collaborate U باهم کارکردن
coinciding U باهم رویدادن
collaborated U باهم کارکردن
coincides U باهم رویدادن
collaborates U باهم کارکردن
to whip in U باهم نگاهداشتن
collaborating U باهم کارکردن
interweaves U باهم امیختن
coadunate U باهم روییده
coexisted U باهم زیستن
to act jointly U باهم کارکردن
to grow together U باهم پیوستن
coexists U باهم زیستن
coexisting U باهم زیستن
coexist U باهم زیستن
to huddle together U باهم غنودن
one anda U همه باهم
kissing kind U باهم دوست
collocation U باهم گذاری
to work together U باهم کارکردن
concomitancy U باهم بودن
all at once U همه باهم
to keep company U باهم بودن
cohabitation U زندگی باهم
contemporaneously U بطورمعاصر باهم
combine U باهم پیوستن
combines U باهم پیوستن
simultaneous with each other U باهم رخ دهنده
chain U متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
chains U متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
Co U پیشوندیست بمعنی با و باهم
co- U پیشوندیست بمعنی با و باهم
correlation U بستگی دوچیز باهم
to grow into one U باهم یکی شدن
to bill and coo U باهم غنج زدن
promiscuous bathing U ابتنی زن و مرد باهم
to be good pax U باهم دوست بودن
to keep friends U باهم دوست ماندن
to grow together U باهم یکی شدن
to hang together U باهم مربوط بودن
they had words U باهم نزاع کردند
to hang together U باهم پیوسته یامتحدبودن
comparing U برابرکردن باهم سنجیدن
cross fertilize U باهم پیوند زدن
compare U برابرکردن باهم سنجیدن
grade U جورکردن باهم امیختن
coapt U باهم جور امدن
impacted U باهم جمع شده
trigon U اجتماع سه ستاره باهم
impacted U باهم جوش خورده
We bear no relationship to each other . U باهم نسبتی نداریم
coapt U باهم متناسب شدن
coact U باهم نمایش دادن
coexistent U باهم زیست کننده
compared U برابرکردن باهم سنجیدن
compares U برابرکردن باهم سنجیدن
grades U جورکردن باهم امیختن
com U پیشوند بمعانی با و باهم
coextend U باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
to be together with somebody U با کسی باهم بودن
con U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
they were made one U یعنی باهم عروسی کردند
conned U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pools U شریک شدن باهم اتحادکردن
simultaneous U باهم واقع شونده همزمان
adds U جمع زدن باهم پیوستن
adding U جمع زدن باهم پیوستن
add U جمع زدن باهم پیوستن
cons U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conning U مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
col U پیشوند بمعانی باو باهم
confluent U باهم جاری شونده متلاقی
to go to gether U بهم خوردن باهم جوربودن
out of tune <idiom> U باهم خوب وسازش نداشتن
we are kin U ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
pooled U شریک شدن باهم اتحادکردن
pool U شریک شدن باهم اتحادکردن
We entered the room together . U باهم وارد اطاق شدیم
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com