Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
symmetrize
U
باهم قرینه کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to set by the ears
U
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
presumption hominis
U
قرینه ضعیفه که به فرض وجود ان طرف مجبور به ابراز ادله معارض نیست چون این قرینه به تنهایی ولو با نبودن دلیل معارض قدرت اثباتی ندارد
to set at loggerheads
U
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
reciprocal border
U
حاشیه قرینه
[گاه لبه انتهایی فرش بصورت اشکال قرینه و تکراری جفتی تزئین می شود و نوع شکل انتخابی گردا گرد فرش را می پوشاند. تنوع رنگی این نوع حاشیه در مراکز بافت مختلف، متفاوت می باشد.]
synchronises
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
intercommon
U
باهم شرکت کردن
interwed
U
باهم پیوند کردن
interchanged
U
باهم عوض کردن
to set at variance
U
با هم بد کردن باهم مخالف ت
spliced
U
باهم متصل کردن
interchange
U
باهم عوض کردن
cohabits
U
باهم زندگی کردن
splice
U
باهم متصل کردن
splices
U
باهم متصل کردن
splicing
U
باهم متصل کردن
to keep company
U
باهم امیزش کردن
cohabit
U
باهم زندگی کردن
cohabited
U
باهم زندگی کردن
cohabiting
U
باهم زندگی کردن
chum
U
باهم زندگی کردن
confuses
U
باهم اشتباه کردن
interchanges
U
باهم عوض کردن
sums
U
باهم جمع کردن
sum
U
باهم جمع کردن
interchanging
U
باهم عوض کردن
confuse
U
باهم اشتباه کردن
chums
U
باهم زندگی کردن
to spar at each other
U
باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton together
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation
U
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
pace lap
U
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
circumstantial evidence
U
قرینه
symmetrically
U
با قرینه
asymmetrical
U
بی قرینه
proprotionable
U
با قرینه
dissymmetrical
U
بی قرینه
proportion
U
قرینه
pendant to each other
U
قرینه هم
proportions
U
قرینه
indication
U
قرینه
lop sided
U
بی قرینه
symmetry
U
قرینه
conpanion
U
قرینه
asummetric
U
بی قرینه
asymmetric
U
نامتقارن بی قرینه
paralleled
U
همگام قرینه
parallel
U
همگام قرینه
paralleling
U
همگام قرینه
symmetry
U
قرینه تناسب
presumption juris tantum
U
قرینه کافیه
presumption juris et de jure
U
قرینه قویه
skew polygon
U
چندضلعی بی قرینه
indirect evidence
U
قرینه و اماره
homolographic
U
دارای قرینه
mirror images
U
تصویر قرینه
mirror image
U
تصویر قرینه
symmetrical exchange
U
تعویض قرینه
presumption
U
فن قوی قرینه
presumptions
U
فن قوی قرینه
reflection response
U
پاسخ قرینه
double
U
تصویر قرینه
parallelled
U
همگام قرینه
parallelling
U
همگام قرینه
parallels
U
همگام قرینه
context switching
U
راه گزینی قرینه
halogeton
U
علف قلیاب قرینه
symmetry
U
قرینه سازی همسنجی
keratome
U
چاقوی قرینه شکافی
context sensitive help
U
کمک حساس به قرینه
proportionably
U
بطور متناسب یا با قرینه
match
U
قرینه سازی در طرح یا بافت
lopsided
U
متمایل بیک طرف بی قرینه
homocercal
U
دارای دم قرینه متقارن الذنب
drop repeat
U
واگیره
[تکرار یک نقش بصورت قرینه و در طول فرش]
dump
U
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
keeping house
U
در خانه ماندن تاجرورشکسته و عدم حضورش در محل کسب خود که قرینه ورشکستگی او محسوب میشود
divan cover
U
[قالیچه رومبلی که معمولا دو تکه قرینه بوده و در یک طرف بدون ریشه می باشد تا در کنار هم بصورت یک قطعه به نظر آید.]
Family prayer rug
U
فرش محرابی صف گونه
[اینگونه بافت ها دارای چندین محراب قرینه بوده و بیشتر بصورت گلیم بافته می شود.]
inchorus
U
باهم
at once
U
باهم
one with a
U
باهم
conjointly
U
باهم
vis-a-vis
U
باهم
vis a vis
U
باهم
concerted
U
باهم
simoltaneous
U
باهم
concurrently
U
باهم
tutti
U
باهم
simoltaneously
U
باهم
together
U
باهم
jointly
U
باهم
simultaneously
U
باهم
cohabitation
U
زندگی باهم
combines
U
باهم پیوستن
collocation
U
باهم گذاری
collaborate
U
باهم کارکردن
to grow together
U
باهم پیوستن
collaborated
U
باهم کارکردن
combine
U
باهم پیوستن
combining
U
باهم پیوستن
collaborating
U
باهم کارکردن
kissing kind
U
باهم دوست
to act jointly
U
باهم کارکردن
to work together
U
باهم کارکردن
coexisted
U
باهم زیستن
concomitancy
U
باهم بودن
contemporaneously
U
بطورمعاصر باهم
coexists
U
باهم زیستن
one anda
U
همه باهم
simultaneous with each other
U
باهم رخ دهنده
coadunate
U
باهم روییده
collaborates
U
باهم کارکردن
coincide
U
باهم رویدادن
interweave
U
باهم امیختن
all at once
U
همه باهم
to be together
U
باهم بودن
We went together .
U
باهم رفتیم
to huddle together
U
باهم غنودن
cooperate
U
باهم کارکردن
cowork
U
باهم کارکردن
coexist
U
باهم زیستن
to keep company
U
باهم بودن
coincided
U
باهم رویدادن
coincides
U
باهم رویدادن
coinciding
U
باهم رویدادن
at loggerheads
<idiom>
U
باهم جنگیدن
interwove
U
باهم امیختن
to whip in
U
باهم نگاهداشتن
interweaving
U
باهم امیختن
coexisting
U
باهم زیستن
interweaves
U
باهم امیختن
propor tionably
U
بطور متناسب یا با قرینه چنانکه بتوان متناسب نمود
compared
U
برابرکردن باهم سنجیدن
com
U
پیشوند بمعانی با و باهم
cross fertilize
U
باهم پیوند زدن
to keep friends
U
باهم دوست ماندن
co-
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
grade
U
جورکردن باهم امیختن
grades
U
جورکردن باهم امیختن
they had words
U
باهم نزاع کردند
coapt
U
باهم متناسب شدن
to hang together
U
باهم پیوسته یامتحدبودن
compare
U
برابرکردن باهم سنجیدن
coexistent
U
باهم زیست کننده
coapt
U
باهم جور امدن
to be together with somebody
U
با کسی باهم بودن
impacted
U
باهم جوش خورده
comparing
U
برابرکردن باهم سنجیدن
trigon
U
اجتماع سه ستاره باهم
to hang together
U
باهم مربوط بودن
coextend
U
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
promiscuous bathing
U
ابتنی زن و مرد باهم
to grow into one
U
باهم یکی شدن
to grow together
U
باهم یکی شدن
Co
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
impacted
U
باهم جمع شده
compares
U
برابرکردن باهم سنجیدن
to bill and coo
U
باهم غنج زدن
coact
U
باهم نمایش دادن
correlation
U
بستگی دوچیز باهم
We bear no relationship to each other .
U
باهم نسبتی نداریم
to be good pax
U
باهم دوست بودن
Jangle Arjuk
U
طرح جنگلی ارجوک
[این گل در طرح فرش های افغانی بصورت قرینه بافی بکار می رود.]
conning
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
they were made one
U
یعنی باهم عروسی کردند
cons
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
we are kin
U
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
out of tune
<idiom>
U
باهم خوب وسازش نداشتن
pools
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
add
U
جمع زدن باهم پیوستن
adding
U
جمع زدن باهم پیوستن
adds
U
جمع زدن باهم پیوستن
They are hardly comparable .
U
منا سبتی باهم ندارند
We entered the room together .
U
باهم وارد اطاق شدیم
simultaneous
U
باهم واقع شونده همزمان
confluent
U
باهم جاری شونده متلاقی
con
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pooled
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
pool
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
The husband and wife dont get on together.
U
زن وشوهر باهم نمی سازند
col
U
پیشوند بمعانی باو باهم
to go to gether
U
بهم خوردن باهم جوربودن
conned
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
quatrefoil
U
چهار وجهی
[این اصطلاح موقعی که یک نگاره و یا کل فرش از چهار قسمت کاملا قرینه بوجود آمده باشد، بکار می رود.]
quirister
U
دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
homogeneous
U
مقاربت کننده باهم جنس خود
solunar
U
حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
photo electric
U
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
life is not all rose culour
U
در زندگی نوش ونیش باهم است
They fight like cat and dog .
U
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
interfertile
U
اماده زاد و ولد دوتایی باهم
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com