Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (29 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
to keep company
U
باهم امیزش کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
hash
U
گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
incrossbreed
U
تولید شده در اثر امیزش نژاد امیزش نژادی کردن
to set by the ears
U
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
intercommunicate
U
امیزش کردن
admix
U
امیزش کردن
intercommon
U
امیزش کردن
to set at loggerheads
U
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
conversed
U
مذاکره کردن امیزش
rub shoulders with others
U
با مردم امیزش کردن
converse
U
مذاکره کردن امیزش
conversing
U
مذاکره کردن امیزش
converses
U
مذاکره کردن امیزش
admix
U
مخلوط شدن امیزش کردن
outcross
U
امیزش کردن دو جنس مختلف با هم
associating
U
امیزش کردن معاشرت کردن
associates
U
امیزش کردن معاشرت کردن
associated
U
امیزش کردن معاشرت کردن
associate
U
امیزش کردن معاشرت کردن
synchronised
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
sum
U
باهم جمع کردن
confuses
U
باهم اشتباه کردن
interchanging
U
باهم عوض کردن
confuse
U
باهم اشتباه کردن
sums
U
باهم جمع کردن
intercommon
U
باهم شرکت کردن
chums
U
باهم زندگی کردن
splice
U
باهم متصل کردن
splices
U
باهم متصل کردن
splicing
U
باهم متصل کردن
chum
U
باهم زندگی کردن
interwed
U
باهم پیوند کردن
cohabit
U
باهم زندگی کردن
cohabited
U
باهم زندگی کردن
spliced
U
باهم متصل کردن
to set at variance
U
با هم بد کردن باهم مخالف ت
interchanges
U
باهم عوض کردن
interchanged
U
باهم عوض کردن
symmetrize
U
باهم قرینه کردن
interchange
U
باهم عوض کردن
cohabits
U
باهم زندگی کردن
cohabiting
U
باهم زندگی کردن
to cotton together
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton with each other
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
to spar at each other
U
باهم مشت بازی کردن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation
U
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
pace lap
U
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
farrago
U
امیزش
intercourse
U
امیزش
mixing
U
امیزش
haunts
U
امیزش
amalgamation
U
امیزش
combination
U
امیزش
haunt
U
امیزش
associations
U
امیزش
intercommunion
U
امیزش
association
U
امیزش
oxygenation
U
امیزش با اکسیژن
mixing valve
U
دریچه امیزش
immiscible
U
امیزش ناپذیر
miscible
U
امیزش پذیر
insociable
U
غیرقابل امیزش
incommunicative
U
بی معاشرت و بی امیزش
immix
U
امیزش یافتن
mixtures
U
ترکیب امیزش
conviviality
U
قابلیت امیزش
incommunicatively
U
بطور کم امیزش
mixture
U
ترکیب امیزش
sexual intercourse
U
امیزش جنسی
immiscibly
U
بطور امیزش ناپذیر
chiasma
U
امیزش ازمیان یا از پهنا
speech synthesis
U
ترکیب کلام امیزش سخن
nitrosulphuric
U
ساخته شده از امیزش تیزاب و جوهر گوگرد
incross
U
اختلاط و امیزش صفات ارثی یک طایفه میان افراد ان
p sexual relations
U
امیزش جنسی بطورهرج مرج وبدون رعایت ائین عروسی
dump
U
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
tutti
U
باهم
concerted
U
باهم
together
U
باهم
simoltaneously
U
باهم
jointly
U
باهم
simultaneously
U
باهم
simoltaneous
U
باهم
concurrently
U
باهم
one with a
U
باهم
inchorus
U
باهم
at once
U
باهم
conjointly
U
باهم
vis a vis
U
باهم
vis-a-vis
U
باهم
cooperate
U
باهم کارکردن
contemporaneously
U
بطورمعاصر باهم
to be together
U
باهم بودن
collaborating
U
باهم کارکردن
coincide
U
باهم رویدادن
coincided
U
باهم رویدادن
We went together .
U
باهم رفتیم
cohabitation
U
زندگی باهم
coexist
U
باهم زیستن
to grow together
U
باهم پیوستن
simultaneous with each other
U
باهم رخ دهنده
coexisted
U
باهم زیستن
to act jointly
U
باهم کارکردن
to work together
U
باهم کارکردن
coexisting
U
باهم زیستن
cowork
U
باهم کارکردن
collaborates
U
باهم کارکردن
to huddle together
U
باهم غنودن
at loggerheads
<idiom>
U
باهم جنگیدن
coincides
U
باهم رویدادن
combining
U
باهم پیوستن
combines
U
باهم پیوستن
combine
U
باهم پیوستن
coadunate
U
باهم روییده
collocation
U
باهم گذاری
coexists
U
باهم زیستن
collaborated
U
باهم کارکردن
concomitancy
U
باهم بودن
kissing kind
U
باهم دوست
to whip in
U
باهم نگاهداشتن
collaborate
U
باهم کارکردن
all at once
U
همه باهم
interweave
U
باهم امیختن
interwove
U
باهم امیختن
coinciding
U
باهم رویدادن
interweaving
U
باهم امیختن
to keep company
U
باهم بودن
interweaves
U
باهم امیختن
one anda
U
همه باهم
Co
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
impacted
U
باهم جوش خورده
trigon
U
اجتماع سه ستاره باهم
grades
U
جورکردن باهم امیختن
impacted
U
باهم جمع شده
grade
U
جورکردن باهم امیختن
to keep friends
U
باهم دوست ماندن
co-
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
they had words
U
باهم نزاع کردند
to hang together
U
باهم پیوسته یامتحدبودن
to hang together
U
باهم مربوط بودن
coapt
U
باهم متناسب شدن
to be together with somebody
U
با کسی باهم بودن
coact
U
باهم نمایش دادن
coapt
U
باهم جور امدن
comparing
U
برابرکردن باهم سنجیدن
coexistent
U
باهم زیست کننده
coextend
U
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
com
U
پیشوند بمعانی با و باهم
compared
U
برابرکردن باهم سنجیدن
We bear no relationship to each other .
U
باهم نسبتی نداریم
compare
U
برابرکردن باهم سنجیدن
cross fertilize
U
باهم پیوند زدن
to bill and coo
U
باهم غنج زدن
to be good pax
U
باهم دوست بودن
to grow together
U
باهم یکی شدن
promiscuous bathing
U
ابتنی زن و مرد باهم
to grow into one
U
باهم یکی شدن
compares
U
برابرکردن باهم سنجیدن
correlation
U
بستگی دوچیز باهم
The husband and wife dont get on together.
U
زن وشوهر باهم نمی سازند
conning
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
con
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
out of tune
<idiom>
U
باهم خوب وسازش نداشتن
pools
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
col
U
پیشوند بمعانی باو باهم
pool
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
We entered the room together .
U
باهم وارد اطاق شدیم
cons
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
they were made one
U
یعنی باهم عروسی کردند
They are hardly comparable .
U
منا سبتی باهم ندارند
simultaneous
U
باهم واقع شونده همزمان
confluent
U
باهم جاری شونده متلاقی
we are kin
U
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
pooled
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
adding
U
جمع زدن باهم پیوستن
conned
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
to go to gether
U
بهم خوردن باهم جوربودن
add
U
جمع زدن باهم پیوستن
adds
U
جمع زدن باهم پیوستن
solunar
U
حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
in on
<idiom>
U
برای کای باهم جمع شدن
interfertile
U
اماده زاد و ولد دوتایی باهم
homogeneous
U
مقاربت کننده باهم جنس خود
life is not all rose culour
U
در زندگی نوش ونیش باهم است
They fight like cat and dog .
U
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
photo electric
U
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
cross fire
U
تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
quirister
U
دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
They are poles apart.
U
یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
concatenate
U
دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
I often confuse the twin brothers .
U
من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
mutton chop
U
دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
autogenesis
U
ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com