Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (29 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
to beat about the bush
سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
I am not concerned with whether or not it was tru the mI'll .
U
با راست ودروغ بودن آن کاری ندارم
circuitously
U
بطورغیرمستقیم
to do a thing in a round way
U
بطورغیرمستقیم کاریراکردن
right justify
U
هم تراز کردن از راست تنظیم کردن از راست
dexiotropic
U
واقع در طرف راست بکار برندهء دست راست راست دست
dexiotropous
U
واقع در طرف راست بکار برندهء دست راست راست دست
to save one's brath
U
دم نزدن
underhook
U
گرفتن سر حریف با دست راست دست چپ زیر بازوی راست حریف قلاب و با حرکت قدرتی حریف را از بغل به روی تشک پرت کردن
to take it easy
U
جوش نزدن
pipe down
U
حرف نزدن
to miss a mark
U
نشانی را نزدن
to miss the goal
U
به گل نزدن
[ورزش]
to fret and fume inwardly
U
سوختن ودم نزدن
to pay one's way
U
بدهی بهم نزدن
Take it easy. calm down. cool down.
U
جوش نزدن ( سخت نگیر )
attention to port
U
احترام به سمت چپ یا راست کشتی افراد نظر به راست یاچپ ناو
to not lift a finger
<idiom>
U
دست به سیاه و سفید نزدن
[اصطلاح]
The main road bears to the right.
U
این جاده اصلی به کمی راست
[مورب در سمت راست]
ادامه دارد.
bi directional
U
چاپگری که میتواند حروف را از چپ به راست و از راست به چپ با توجه به حرکت نوک به جلو و عقب روی صفحه چاپ کند.
one two
U
ضربههای چپ و راست ضربه چپ با هوک راست
plain dealing
U
معامله راست حسینی راست باز
To lead an idle life.
U
راست راست راه رفتن ( ول بیکار )
orthotropous
U
دارای تخمک راست راست اسه
off
U
خارج از محدوده مدافع خط مربوط به سمت راست زمین کریکت سمت راست اسب مسیر خیس و کندکننده سرعت
columnleft
U
فرمان ستون به چپ چپ یا به راست راست
half face
U
نیم به راست راست یانیم به چپ چپ
straightening
U
راست کردن
set right
U
راست کردن
straightens
U
راست کردن
unbend
U
راست کردن
unbends
U
راست کردن
erect
U
راست کردن
straighten
U
راست کردن
deskew
U
راست کردن
straightened
U
راست کردن
erecting
U
راست کردن
unbent
U
راست کردن
erected
U
راست کردن
prink
U
راست کردن
erects
U
راست کردن
to play fair
U
مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
straightening
U
راست کردن یا شدن
straightens
U
راست کردن یا شدن
straighten
U
راست کردن یا شدن
right justify
U
هم تراز کردن از راست
erects
U
سیخ راست کردن
straightened
U
راست کردن یا شدن
erecting
U
سیخ راست کردن
erected
U
سیخ راست کردن
erect
U
سیخ راست کردن
image erection
U
راست کردن تصویر
erectable
U
قابل راست کردن یا بنا کردن
To cook up a story
<idiom>
[یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
to tell a coke-and-bull story
<idiom>
U
[یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
directs
U
مستقیم راست راهنمایی کردن
to spin a yarn
<idiom>
U
[یک مشت راست ودروغ سر هم کردن]
direct
U
مستقیم راست راهنمایی کردن
directed
U
مستقیم راست راهنمایی کردن
starboard
U
بطرف راست حرکت کردن
to play square
U
راست وحسینی بازی کردن
acey deucy
U
کوتاهتر کردن رکاب راست ازرکاب چپ
to cry wolf too often
U
کردن هنگام راست بودن هم کسی باورنکند
goose-step
U
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
goose-steps
U
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
right
U
شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
goose-stepping
U
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
righting
U
شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
righted
U
شرح ما وقع نمایندگان جناح راست اصلاح کردن
goose step
U
رژه روی بابدن راست و بدون خم کردن زانو
straight from the shoulder
<idiom>
U
راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
outside pass
U
رد کردن چوب امدادی بادست چپ به دست راست یار
goose-stepped
U
رژه بابدن راست وبدون خم کردن زانوچنانکه درپیاده ن
rectification
U
تصویر کردن یک عکس مورب هوایی روی یک سطح افقی راست کردن عکس
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
thrust
U
فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrusts
U
فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrusting
U
فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
side step
U
فرمان یک قدم به چپ یا به راست برداشتن یک قدم به چپ یا به راست
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
U
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
to know the ropes
U
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade
U
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
guide left
U
فرمان نفر راهنما به راست یابه چپ فرمان نفر هادی به راست یا چپ
bumbles
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
U
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
To do something slapdash.
U
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbled
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
stringing
U
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
U
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforests
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditions
U
نو کاری کردن
reconditioned
U
نو کاری کردن
stucco
U
گچ کاری کردن
habitual way of doing anything
U
کردن کاری
recondition
U
نو کاری کردن
primed
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
engrave
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
messes
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
mess
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
prime
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
gardens
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraves
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
garden
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
carves
U
کنده کاری کردن
rodeos
U
سوار کاری کردن
go near to do something
U
تقریبا کاری را کردن
inlay
U
خاتم کاری کردن
calker
U
بتونه کاری کردن
stunt
U
شیرین کاری کردن
stunting
U
شیرین کاری کردن
stunts
U
شیرین کاری کردن
hammers
U
چکش کاری کردن
mind to do a thing
U
متمایل کردن به کاری
to brush over
U
دست کاری کردن
granulate
U
چکش کاری کردن
carved
U
کنده کاری کردن
rodeo
U
سوار کاری کردن
refashion
U
دست کاری کردن
to start out to do something
U
قصد کاری را کردن
manipulation
U
دست کاری کردن
inlays
U
خاتم کاری کردن
keen set for doing anything
U
مشتاق کردن کاری
enamel
U
مینا کاری کردن
carve
U
کنده کاری کردن
keen set for doing anything
U
ارزومند کردن کاری
To perform a feat.
U
شیرین کاری کردن
stick with
<idiom>
U
دنبال کردن کاری
splayed
U
منبت کاری کردن
inlaying
U
خاتم کاری کردن
lubrication
U
روغن کاری کردن
flourishes
U
زینت کاری کردن
to intervene in an affair
U
در کاری مداخله کردن
plaster
U
گچ کاری کردن اندود
hammer
U
چکش کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
U
از قصد کاری را کردن
flourish
U
زینت کاری کردن
shyster
U
دغل کاری کردن
splay
U
منبت کاری کردن
flourished
U
زینت کاری کردن
the proper time to do a thing
U
برای کردن کاری
splaying
U
منبت کاری کردن
adventurism
U
اقدام به کاری کردن
to touch up
U
دست کاری کردن
splays
U
منبت کاری کردن
contract
U
مقاطعه کاری کردن
blackjack
U
مجبوربانجام کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
U
محکم کاری کردن
spackle
U
بتونه کاری کردن
purfle
U
منبت کاری کردن
carvings
U
کنده کاری کردن
hammered
U
چکش کاری کردن
plasters
U
گچ کاری کردن اندود
To do something in a pique .
U
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
U
کاری بکن ،کمک کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
limes
U
با اهک کاری سفید کردن
end up
<idiom>
U
پایان ،بلاخره کاری کردن
serviced
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
boss
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
give someone a hand
<idiom>
U
با کاری به کسی کمک کردن
bossing
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
service
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
back to the drawing board
<idiom>
U
کاری را از اول شروع کردن
to persuade somebody of something
U
کسی را متقاعد به کاری کردن
To come to blows with someone .
U
با کسی کتک کاری کردن
lime
U
با اهک کاری سفید کردن
p in power to do something
U
عدم نیروبرای کردن کاری
jobs
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
job
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
bossed
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
to incite somebody to something
U
کسی را به کاری تحریک کردن
to egg
[on]
U
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
on your own
U
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
systematization
U
اسلوبی کردن همست کاری
the right way to do a thing
U
صحیح برای کردن کاری
to omit doing a thing
U
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
to stop
[doing something]
U
توقف کردن
[از انجام کاری]
to run the show
U
در کاری اختیار داری کردن
to have a finger in every pie
U
درهمه کاری دخالت کردن
to take trouble to do anything
U
زحمت کردن کاری را بخوددادن
to keep regular hours
U
هر کاری را درساعت معین کردن
step in
U
مداخله بیجا در کاری کردن
walk out
U
کاری راناگهان ترک کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com