English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to bridle one's anger U خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
tramples U پایمال کردن
trampled U پایمال کردن
overridden U پایمال کردن
inculcating U پایمال کردن
inculcates U پایمال کردن
overrides U پایمال کردن
trample U پایمال کردن
override U پایمال کردن
to tread under foot U پایمال کردن
to tread down U پایمال کردن
overrode U پایمال کردن
inculcated U پایمال کردن
inculcate U پایمال کردن
trampling U پایمال کردن
suppress U خواباندن پایمال کردن
suppresses U خواباندن پایمال کردن
suppressing U خواباندن پایمال کردن
to nip or crush in the bud U در نخستین مرحله رشد کشتن یا پایمال کردن
overwhelm U پایمال کردن مضمحل کردن
overwhelmed U پایمال کردن مضمحل کردن
overwhelms U پایمال کردن مضمحل کردن
to express one's heartfelt U قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
personate U خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
to pretend illness U نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
to sow one's wild oats U چل چلی خودرا کردن
off one's chest <idiom> U خودرا خالی کردن
topull oneself together U خودرا جمع کردن
to breakin U خودرا داخل کردن
to busy oneself U خودرا مشغول کردن
to a one's right U حق خودرا ادعایامطالبه کردن
to addict oneself U عادت کردن خودرا معتادکردن
To play ones part . U نقش خودرا بازی کردن
hold one's ground U موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own U موقعیت خودرا حفظ کردن
to givein one's a. U موافقت خودرا اعلام کردن
for all one is worth <idiom> U تمام سعی خودرا کردن
to provide oneself U خودرا اماده یا مجهز کردن
do one's best <idiom> U تمام تلاش خودرا کردن
to recover damages U خسارت خودرا جبران کردن
To set ones watch . U ساعت خودرا میزان کردن
to declare oneself U قصد خودرا افهار کردن
cram U خودرا برای امتحان اماده کردن
crams U خودرا برای امتحان اماده کردن
cramming U خودرا برای امتحان اماده کردن
to carry oneself U خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
To consume all ones energy . U تمام نیروی خودرا مصرف کردن
crammed U خودرا برای امتحان اماده کردن
to repeat oneself U کاریا گفته خودرا تکرار کردن
to put in for U تقاضا کردن خودرا نامزد کردن
To perfect oneself in a foreign language . U معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
to lick one's U لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
without recourse U عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to make a p of one's learing U دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
to secure a debtby a mortagage U با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
downtrod U پایمال
to ingratite oneself U خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
to cry peccavi U بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
pent up U پایمال شده
an outrage upon justice U پایمال سازی حق دیگران
cross examination U به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
to rangeoneself U خودرا
to a onself U خودرا اراستن
he pretended to be asleep U خودرا بخواب زد
to suppress one's propensities U خودرا فرونشاندن
to d. oneself up U خودرا گرفتن
to dress up U خودرا اراستن
to veil oneself U روی خودرا پوشاندن
mince U حرف خودرا خوردن
he betray himself U او خودرا رسوا ساخت
minces U حرف خودرا خوردن
to plume oneself U با پیرایه خودرا اراستن
to a. one selt U انتقام خودرا کشیدن
to express one self U مقاصد خودرا فهماندن
to pick up oneself U خودرا نگاه داشتن
to sun one self U خودرا افتاب دادن
to pay one's way U خرج خودرا دراوردن
to show ones cards U قصد خودرا اشکارکردن
to slake one's revenge U انتقام خودرا گرفتن
to compromise oneself U خودرا مظنون یا رسواکردن
to try one's luck U بخت خودرا ازمودن
one's accomplice U همدست خودرا لودادن
flatten U روحیه خودرا باختن
self assertion U خودرا جلو اندازی
flattens U روحیه خودرا باختن
to boure one's way U راه خودرا بزوربازکردن
pontify U خودرا مقدس نمودن
To go through fire and water. U خودرا به آب وآتش زدن
back-pedal U حرف خودرا پس گرفتن
insconce U خودرا جای دادن
back-pedalling U حرف خودرا پس گرفتن
back-pedalled U حرف خودرا پس گرفتن
To step aside . to shy from . To withdraw . U خودرا کنا رکشیدن
back-pedals U حرف خودرا پس گرفتن
to change one's course U خط مشی یا رویه خودرا تغییردادن
To set ones hopes on something. U امید خودرا به چیزی بستن
pass the buck <idiom> U مسئولیت خودرا به دیگری دادن
wrathful U عشق یا کینه خودرا اشکارکردن
to stay one's stomach U شکم خودرا اندکی سیرکردن
say one's piece <idiom> U آشکارا نظر خودرا گفتن
to serve one's term U خدمت خودرا انجام دادن
take in stride <idiom> U خودرا به باد سرنوشت دادن
to lay down ones arms U سلاح خودرا بزمین گذاشتن
to use one's d. U عقل یا نظر خودرا بکاربردن
to cut ones way U راه خودرا ازموانع بازکردن
to protrude one's tongue U زبان خودرا بیرون انداختن
o bey your parents U والدین خودرا اطاعت کنید
get out of hand <idiom> U کنترل خودرا از دست دادن
to stand to one's duty U وفیفه خودرا انجام دادن
to bridle one's own tongue U جلوی زبان خودرا گرفتن
to play one's role U وفیفه خودرا انجام دادن
go to pieces <idiom> U کنترل خودرا از دست دادن
to play possum U خودرا بنا خوشی زدن
to keep the wolf from the door U خودرا ازگرسنگی یا قحطی رهانیدن
underplay U دست خودرا ادا نکردن
underplayed U دست خودرا ادا نکردن
underplaying U دست خودرا ادا نکردن
underplays U دست خودرا ادا نکردن
to detain one's due U بدهی خودرا نگه داشتن
to d. a way one's time U وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
sloshes U خودرا بالجن وگل ولای الودن
to calculate on U فرض خودرا روی چیزی بنانهادن
to a oneself U خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
show him your ticket U بلیط خودرا باو نشان دهید
he lost his reason U عقل یا هوش خودرا ازدست داد
slosh U خودرا بالجن وگل ولای الودن
sloshing U خودرا بالجن وگل ولای الودن
to perform one's oromise U پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
turn kings evidence U شرکای جرم و همدستان خودرا لو دادن
To extend the scope of ones activities . U میدان عملیات خودرا گسترش دادن
preening U خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
preened U خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
preen U خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to weigh one's word U سخنان خودرا سنجیدن سنجیده سخن گفتن
to be even witn any one U انتقام خودرا ازکسی گرفتن باکسی باربریاسراسربودن
mudlark U اهل کوچه کسیکه خودرا باخاک و گل می الاید
preens U خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to take up one'sindentures U سند شاگردی خودرا در پایان خدمت پس گرفتن
jilted U زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to do ones endeavour U کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
He was engrossed in conversation . U فوتبالیستها دارند قبل از بازی خودرا گرم می کنند
jilts U زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to continue one's progress U پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
jilting U زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
jilt U زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
flip one's lid <idiom> U خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
myrmidon U یکی از اهالی جنگجوی thessalyکه در جنگ troyپادشاه خودرا پیروی کردند
doctrinaire U کسی که می خواهد نظریات و اصول خودرا بدون توجه به مقتضیات اجرا کند
solipsism U فرضیهای که معتقد است نفس انسان چیزی جز خودوتغییرات حاصله درنفس خودرا نمیشناسد
to idulge oneself in drinking U بنوشابه خوری افتادن خودرا بباده نوشی سپردن تسلیم خوی میگساری شدن
say's law U عرضه تقاضای خودرا بوجود می اورد بنابراین تعادل همواره در سطح اشتغال کامل وجود خواهدداشت
curie point U دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
limit state U حالت خاص یک ساختمان که دیگر وفیفه خودرا انجام نمیدهد و یا شرایطی که برای ان طرح شده است جایز نمیباشد
to put oa a semblance of anger U سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
To cast ones vote. U رأی خودرا دادن (به صندوق رأی ریختن )
purgation U روش باستانی دادرسی در CL که به موجب ان متهم بایستی دوازده تن ازهمسایگان را به بیگناهی خود به شهادت می گرفت ویااز طریق رفتن در اب جوش یا اب یخ یا اتش بیگناهی خودرا ثابت می کرد
capacity cost U هزینه تولید وقتی که واحدتولید کننده حداکثر فرفیت خودرا برای تولید به کار برد هزینه تولید با حداکثر فرفیت
to let somebody treat you like a doormat <idiom> U با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew U رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial U خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo U ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster U تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveys U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] U آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination U تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
buck up U پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody U کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrate U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae U پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigned U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com