Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (36 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
disclaim
U
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaimed
U
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaiming
U
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaims
U
ترک دعوا کردن نسبت به
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to instigate an argument
U
تحریک به دعوا کردن
brabble
U
مشاجره کردن دعوا
to quarrel with somebody
<idiom>
U
با کسی دعوا کردن
To settle upon a price during a dispute.
<proverb>
U
میان دعوا نرخ طى کردن .
cut both ways
<idiom>
U
به هردوطرف دعوا رسیدگی کردن
oppugn
U
مبارزه کردن با دعوا کردن
leverage
U
نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
ohm's law
U
جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
lift fan
U
توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
liftjet
U
توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
prorata
U
برحسب نسبت معین بهمان نسبت
attributable
U
قابل نسبت دادن نسبت دادنی
nationallism
U
مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
abused
U
بدرفتاری کردن نسبت به
trespass against
U
خطا کردن نسبت به
prorate
U
به نسبت تقسیم کردن
abusing
U
بدرفتاری کردن نسبت به
abuse
U
بدرفتاری کردن نسبت به
abuses
U
بدرفتاری کردن نسبت به
night brawler
U
شب دعوا کن
dustup
U
دعوا
strife
U
دعوا
giving
U
نسبت دادن به بیان کردن
attribute
U
نسبت دادن حمل کردن
gives
U
نسبت دادن به بیان کردن
attributes
U
نسبت دادن حمل کردن
To show disrespect ( be respectful) to someone.
U
نسبت به هرکسی بی احترامی کردن
asperse
U
هتک شرف کردن نسبت به
discriminate against someone
U
نسبت به کسی تبعیض کردن
give
U
نسبت دادن به بیان کردن
attributing
U
نسبت دادن حمل کردن
to plead against a decision
U
نسبت به تصمیمی اعتراض کردن
disclamation
U
ترک دعوا
callet
U
دعوا و غوغا
quarrel
U
دعوا ستیزه
contests
U
رقابت دعوا
bust-up
U
دعوا-مشاجره
quarreled
U
دعوا ستیزه
squeals
U
دعوا نزاع
contesting
U
رقابت دعوا
quarreling
U
دعوا ستیزه
quarrels
U
دعوا ستیزه
quarrelling
U
دعوا ستیزه
quarrelled
U
دعوا ستیزه
contest
U
رقابت دعوا
contested
U
رقابت دعوا
champerty
U
شرکت در دعوا
he has nostomach for the fight
U
سر دعوا ندارد
dust-ups
U
جنگ و دعوا
wrangler
U
دعوا کننده
cat-and-dog
<adj.>
U
پر جنگ و دعوا
To be itching fo r a fight . To be on the war path.
U
سر دعوا داشتن
dust-up
U
جنگ و دعوا
discord
U
دعوا نزاع
imparlance
U
تعویق دعوا
squeal
U
دعوا نزاع
squealed
U
دعوا نزاع
actions
U
اقامهء دعوا
action
U
اقامهء دعوا
quiteclaim
U
ترک دعوا
invert
U
قلب عبارت معکوس کردن نسبت
inverts
U
قلب عبارت معکوس کردن نسبت
lay an information against some one
U
نسبت به کسی اعلام جرم کردن
inverting
U
قلب عبارت معکوس کردن نسبت
rivaled
U
طرف مقابل دعوا
rivalled
U
طرف مقابل دعوا
rival
U
طرف مقابل دعوا
kick up a row
U
دعوا راه انداختن
rivaling
U
طرف مقابل دعوا
nonjoinder
U
عدم ورود در دعوا
to instigate an argument
U
دعوا راه انداختن
rivals
U
طرف مقابل دعوا
debatable ground
U
زمین یامرزمورد دعوا
rivalling
U
طرف مقابل دعوا
to orient compound
U
نسبت اجزای ترکیبی را بایکدیگر تعیین کردن
jarred
U
دعوا و نزاع طنین انداختن
jars
U
دعوا و نزاع طنین انداختن
jar
U
دعوا و نزاع طنین انداختن
to live like cat and dog
U
دائما با هم جنگ و دعوا داشتن
[زن و شوهر]
They fight like cat and dog .
U
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
have a bone to pick
U
بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
the nature of the case
U
ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
to stir
[things]
up
U
دعوا راه انداختن
[اصطلاح روزمره]
In a quarrel they do not distribute sweetmeat.
<proverb>
U
توى دعوا یلوا پخش نمى کنند.
protection
U
سد کردن راه حریف نسبت به مهاجمی که در شرف پاس دادن است
apportionment
U
افراز سرشکن کردن هزینه به چندسال به نسبت منافع حاصله در هر سال
interplead
U
پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
to trace the p of a person
U
دودمان کسی راپرسیدن نسبت کسی راتعیین کردن
formats
U
نسبت
in relation to
U
نسبت به
rapport
U
نسبت
in the ratio of
U
به نسبت
in respect of
U
به نسبت
than
U
نسبت به
in respect of
U
نسبت به
format
U
نسبت
in regard to
U
نسبت به
bearing
U
نسبت
respects
U
نسبت
proportional
U
به نسبت
respect
U
نسبت
in proprotion to
U
نسبت به
kinship
U
نسبت
proportions
U
نسبت
the rat of to
U
نسبت دو به سه
in regard of
U
نسبت به
t ratio
U
نسبت تی
proportion
U
نسبت
in connexion with
U
نسبت به
towards
U
نسبت به
quotient
U
نسبت
cognation
U
نسبت
relation
U
نسبت
ratios
U
نسبت
quotients
U
نسبت
In what proportion ?
U
به چه نسبت ؟
rate
U
نسبت
In the ration lf one to ten .
U
به نسبت یک به ده
to
U
تا نسبت به
with respect to
U
نسبت به
rates
U
نسبت
uncross
U
نسبت
apropos of
U
نسبت به
as compared to
U
نسبت به
relational
U
نسبت
ratio
U
نسبت
acidity coefficient
U
نسبت اکسیژن
image ratio
U
نسبت تصویر
ascribing
U
نسبت دادن
ascribe
U
نسبت دادن
imputable
U
نسبت دادنی
concentration ratio
U
نسبت تمرکز
ascribes
U
نسبت دادن
ascribed
U
نسبت دادن
absorption ratio
U
نسبت جذب
abundance ratio
U
نسبت فراوانی
oxygen ration
U
نسبت اکسیژن
activity ratio
U
نسبت فعالیت
imputation
U
نسبت دادن
regard
U
باره نسبت
regarded
U
باره نسبت
ascribable
U
نسبت دادنی
relation
U
رابطه نسبت
aspect ratio
U
نسبت تصویر
aspect ratio
U
نسبت صفحه
aspect ratio
U
نسبت دید
regards
U
باره نسبت
in d. of
U
با بی اعتنایی نسبت به
assion
U
نسبت دادن
affine
U
نسبت ازدواجی
affine
U
نسبت سلبی
advalorem
U
به نسبت قیمت
baud rate
U
نسبت باود
impluse ratio
U
نسبت ایمپولز
impluse ratio
U
نسبت ضربه
impedance ratio
U
نسبت امپدانس
current ratio
U
نسبت جاری
control ratio
U
نسبت فرمان
error ratio
U
نسبت خطا
contact ratio
U
نسبت تماس
factor proportion
U
نسبت عوامل
feedback ratio
U
نسبت فیدبک
feedback ratio
U
نسبت پس خوراند
fineness ratio
U
نسبت فرافت
to put down
U
نسبت دادن
abundance
U
نسبت فراوانی
distribution ratio
U
نسبت توزیع
connexions
U
بستگی نسبت
connection
U
بستگی نسبت
deposit ratio
U
نسبت سپرده
transmissivity
U
نسبت فرافرستی
transformation ratio
U
نسبت تبدیل
into
U
نسبت به مقارن
two's complement
U
متمم نسبت به دو
cost benefit ratio
U
نسبت فایده
correlation ratio
U
نسبت همبستگی
favouritism
U
مساعدت نسبت به
visibility
U
نسبت دید
hit ratio
U
نسبت اصابت
rates
U
اندازه نسبت
weight ratio
U
نسبت وزن
credit
U
نسبت دادن
credited
U
نسبت دادن
crediting
U
نسبت دادن
credits
U
نسبت دادن
bypass ratio
U
نسبت کنارگذاری
compression ratio
U
نسبت تراکم
he is faithful to me
U
نسبت به من باوفاست
rate
U
اندازه نسبت
cash ratio
U
نسبت نقدینگی
glide ratio
U
نسبت سریدن
percentages
U
نسبت یا درصد
percentage
U
نسبت یا درصد
velocity ratio
U
نسبت سرعت
viscosity ratio
U
نسبت گرانروی
void ratio
U
نسبت منفذها
gyromagnetic ratio
U
نسبت ژیرومغناطیسی
voltage ratio
U
نسبت ولتاژ
water cement ratio
U
نسبت اب و سیمان
bear on
U
نسبت داشتن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com