English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
foredoom U ازپیش مقدر یا محکوم کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
forefeel U ازپیش احساس کردن
forewarn U ازپیش اخطار کردن
forewarned U ازپیش اخطار کردن
forewarns U ازپیش اخطار کردن
predestinate U مقدر کردن
ordain U مقدر کردن
ordained U مقدر کردن
ordaining U مقدر کردن
ordains U مقدر کردن
pre engage U ازپیش برای خود تهیه کردن تعهد قبلی کردن
predetermine U قبلا مقدر کردن
predestine U مقدر شدن یا کردن
fates U مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fate U مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
destine U مقدر کردن سرنوشت معین کردن
sentence U محکوم کردن
condemning U محکوم کردن
condemns U محکوم کردن
condemn U محکوم کردن
adjudge U محکوم کردن
convicts U محکوم کردن
sentencing U محکوم کردن
convicting U محکوم کردن
sentences U محکوم کردن
convicted U محکوم کردن
attaint U محکوم کردن
belay U محکوم کردن
convict U محکوم کردن
condemnations U محکوم کردن اعتراض
condemnation U محکوم کردن اعتراض
convicting U محبوس محکوم کردن
convict U محبوس محکوم کردن
condemn U محکوم کردن افراد
convicts U محبوس محکوم کردن
condemning U محکوم کردن افراد
convicted U محبوس محکوم کردن
condemns U محکوم کردن افراد
sentencing U رای دادن محکوم کردن
sentence U رای دادن محکوم کردن
sentences U رای دادن محکوم کردن
preferment U ازپیش
to give the guy to U گریختن ازپیش
bespeak U ازپیش سفارش دادن
foretelling U ازپیش اگاهی دادن
advancing ازپیش فرستاده شده
foretells U ازپیش اگاهی دادن
it was p of evil U بدی را ازپیش خبرمیداد
advance ازپیش فرستاده شده
foretell U ازپیش اگاهی دادن
advances U : ازپیش فرستاده شده
predetermined U مقدر
implied U مقدر
fated U مقدر
fey U مقدر
predeterminate U مقدر
elliptical U مقدر
adjudges U داوری کردن محکوم کردن
adjudged U داوری کردن محکوم کردن
adjudging U داوری کردن محکوم کردن
heir presumptive U وارث مقدر
tacit U مقدر خاموش
predetermination U مقدر سای
the fullness of time U وقت مقدر
predestinate U مقدر شده
to knock a person's head off U به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
the bird is p of that event U مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
make something out <idiom> U ازپیش بردن برای دیدن یا خواندن چیزی
i was reserved for it U تنها برای من مقدر شده بود
hare and hounds U بازی ای که دوتن بنام خرگوش ازپیش دویده خردههای کاغذبرزمین م
line U رانی در پیست مقدر امتیازاعطایی در شرطبندی روی اسب طناب مورد استفاده درقایق
lines U رانی در پیست مقدر امتیازاعطایی در شرطبندی روی اسب طناب مورد استفاده درقایق
theory of epigensis U فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه
under sentence of U محکوم به
liable U محکوم
doomed U محکوم
guilty U محکوم
winning party U محکوم له
recognizee U محکوم له
object of judgment U محکوم به
indgement debt U محکوم به
convicted U محکوم
convicting U محکوم
convict U محکوم
fey U محکوم
convicts U محکوم
judgement debt U محکوم به
condemned U محکوم
condemn U محکوم شدن
judgement debtor U محکوم علیه
under sentence of death U محکوم به اعدام
under sentence of death U محکوم به مرگ
doom to death U محکوم بمرگ
condemns U محکوم شدن
condemnable U محکوم کردنی
sentenced U محکوم شده
condemning U محکوم شدن
judgment debt U محکوم به مالی
recognizor U محکوم علیه
Sentenced to death . U محکوم به مرگ
out of court U محکوم علیه
doomed U محکوم به فنا
he was sentenced to death U محکوم بمرگ
convictive U محکوم کننده
losing party U محکوم علیه
condemner U محکوم کننده
convicted to death U محکوم به اعدام
sentenced to the lash U محکوم به خوردن شلاق
lose the case U محکوم شدن در دعوی
convict U شخص مقصر و محکوم
adjudicated case U قضیه محکوم بها
convicted to life imprisonment U محکوم به حبس ابد
convicts U شخص مقصر و محکوم
guilty of fraud U محکوم به علت کلاهبرداری
res judicata U قضیه محکوم بها
to be ill-fated U محکوم به فنا بودن
he got three months U به سه ماه حبس محکوم شد
to be doomed U محکوم به فنا بودن
convicting U شخص مقصر و محکوم
convicted U شخص مقصر و محکوم
docked U جای محکوم یازندانی در محکمه
conviction U محکوم یا مجرم شناخته شدن
convictions U محکوم یا مجرم شناخته شدن
autre fois acquit U قضیه محکوم بها در امورجزاییfacsimile
docks U جای محکوم یازندانی در محکمه
dock U جای محکوم یازندانی در محکمه
I had no choice ( alternative ) but to marry her . U محکوم بودم که با اوازدواج کنم
heir presumptive U وارث درجه دوم که درصورت نبودن حخاجبی وارث میشوند وارث مقدر
self condemnation U محکوم ساختن نفس محکومیت وجدایی
death watch U پاسبان کسیکه محکوم بمرگ است
mug U کتک زدن عکس شخص محکوم
debt of record U بدهی قانونی record of court محکوم به
mugging U کتک زدن عکس شخص محکوم
We lost the case . We were convicted. U دردادگاه محکوم شدیم ( دعوی را باختیم )
mugs U کتک زدن عکس شخص محکوم
mugged U کتک زدن عکس شخص محکوم
The court condemned the murderer to life imprisonment . U دادگاه قاتل را ره حبس ابد محکوم کرد
Everybody condemned his foolish behaviour . U همه رفتار نادرست اورا محکوم کردند
sisyphus U سیسیفوس که محکوم به غلتاندن سنگی بروی کوه بود
flying dutchman U ملوان هلندی که محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند
he was otherwise ordered U جور دیگر مقدر شده بود سرنوشت چیز دیگر بود
self condemned U محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
bill of attainder U لایحه قانونی مصادره اموال کسانی که به علت خیانت یاجنایت محکوم شده باشند
receivers U ماموری که ازطرف دادگاه اموال محکوم علیه را جهت اجرای حکم ضبط و اداره میکند
receiver U ماموری که ازطرف دادگاه اموال محکوم علیه را جهت اجرای حکم ضبط و اداره میکند
ticket of leave U سند ازادی مشروط زندانی محکوم به حبس ابد که ازطرف وزارت کشور صادر میشود
distress U توقیف مال متخلف و دادن ان به قبض طرف زیان دیده تامین خواسته یا محکوم به اضطرار
distresses U توقیف مال متخلف و دادن ان به قبض طرف زیان دیده تامین خواسته یا محکوم به اضطرار
finable U جریمه دار محکوم بدادن جریمه سزاوارجریمه
brian kellogg U پیمانی که مبتکر ان بریان کلوگ وزیرخارجه امریکا در 8291 بودو امضا کنندگان ان جنگ را به عنوان وسیله حل اختلافات بین المللی محکوم و تحریم کردند
deportees U محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
deportee U محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
quarter session U محاکمی که چهار بار در سال تشکیل می شوند این محاکم صلاحیت رسیدگی به جرایمی را که شخص ممکن است به علت ارتکاب انها به اعدام یاحبس ابد محکوم شود ندارند
attainder U سلب و نفی کلیه حقوق مدنی شخص در موقعی که به علت ارتکاب خیانت یا جنایت به مرگ محکوم میشود محرومیت کامل از حقوق اجتماعی و مدنی
lifer U محکوم به حبس ابد حکم حبس ابد
lifers U محکوم به حبس ابد حکم حبس ابد
to let somebody treat you like a doormat <idiom> U با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew U رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial U خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo U ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster U تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination U تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] U آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigned U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae U پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up U پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
served U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody U کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
soft-pedals U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com