English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to put off the scent U ازجاده منحرف کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
deviating U منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviated U منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviate U منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates U منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
divert U منحرف کردن
bend U منحرف کردن
swerve U منحرف کردن
averting U منحرف کردن
intervert U منحرف کردن
pervert U منحرف کردن
averted U منحرف کردن
diverted U منحرف کردن
averts U منحرف کردن
wrings U منحرف کردن
swerved U منحرف کردن
perverting U منحرف کردن
deflecting U منحرف کردن
deflected U منحرف کردن
swerving U منحرف کردن
swerves U منحرف کردن
wringing U منحرف کردن
avert U منحرف کردن
deflect U منحرف کردن
perverts U منحرف کردن
deflects U منحرف کردن
wring U منحرف کردن
draw off U منحرف کردن
diverts U منحرف کردن
call off U منحرف کردن
skews U منحرف کج نگاه کردن
distract U منحرف کردن توجه
antevert U به جلو منحرف کردن
to call off U منحرف یامنصرف کردن
to divert [British E] / detour [American E] [the] traffic U منحرف کردن ترافیک
distracts U منحرف کردن توجه
skewing U منحرف کج نگاه کردن
detour U خط سیر را منحرف کردن
detours U خط سیر را منحرف کردن
skew U منحرف کج نگاه کردن
to fly off U شورش کردن طغیان کردن منحرف شدن
warped U منحرف کردن تاب برداشتن
warps U منحرف کردن تاب برداشتن
warp U منحرف کردن تاب برداشتن
warps U تاب دار کردن منحرف کردن
warp U تاب دار کردن منحرف کردن
warped U تاب دار کردن منحرف کردن
shunt U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
angle block U سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
deflected U منحرف کردن منکسر کردن
alienating U بیگانه کردن منحرف کردن
alienates U بیگانه کردن منحرف کردن
deflects U منحرف کردن منکسر کردن
alienate U بیگانه کردن منحرف کردن
deflecting U منحرف کردن منکسر کردن
deflect U منحرف کردن منکسر کردن
deflector U صفحه تیغه یا وسیله دیگری برای منحرف کردن یک جریان یا حرکت
to p off an awkward situation U حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
swerving U عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerve U عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerves U عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerved U عدول کردن منحرف کردن کج کردن
hell bent U منحرف
amiss U منحرف
hell-bent U منحرف
pervert U منحرف
deviants U منحرف
perverse U منحرف
deviant U منحرف
deviator U منحرف
perverting U منحرف
perverts U منحرف
aberrant U منحرف
digressional U منحرف
deviated U منحرف
perverted U منحرف
deviates U منحرف
lost U منحرف
awry U منحرف
deviating U منحرف
deviate U منحرف
astray U منحرف
curve U کم کم منحرف شدن
astray U منحرف بیراه
digress U منحرف شدن
diverted U منحرف شدن
hell bent U منحرف شده
errant U منحرف بدنام
hell-bent U منحرف شده
diverts U منحرف شدن
swerve U منحرف شدن
deviating U منحرف شدن
perversity U منحرف بودن
excurse U منحرف شدن
curving U کم کم منحرف شدن
deviates U منحرف شدن
deflecting U منحرف شدن
curves U کم کم منحرف شدن
diversionary U منحرف کننده
deflected U منحرف شدن
deviate U منحرف شدن
swerving U منحرف شدن
digressing U منحرف شدن
digressively U بطور منحرف
divertive U منحرف کننده
deviator U منحرف شونده
to step aside U منحرف شدن
digresses U منحرف شدن
deflects U منحرف شدن
digressed U منحرف شدن
swerves U منحرف شدن
pay off U منحرف شدن
step aside U منحرف شدن
deflect U منحرف شدن
fall off U منحرف شدن
deviated U منحرف شدن
divert U منحرف شدن
swerved U منحرف شدن
twisty U پیچ دار منحرف
oblique U غیر مستقیم منحرف
deflecting voltage U ولتاژ منحرف کننده
deflector plates U صفحههای منحرف کننده
deflecting electrode U صفحه منحرف کننده
back slide U منحرف شدن از مسیر
deflecting electrode U الکترد منحرف کننده
devious U غیر مستقیم منحرف
divertor switch U کلید منحرف کننده
diversionary attack U تک منحرف کننده توجه دشمن
magnetic deflection field U میدان منحرف کننده مغناطیسی
indivertible U انحراف نا پذیر منحرف نکردنی
yawed U ازمسیر خود منحرف شدن
yaw U ازمسیر خود منحرف شدن
wanders U اواره بودن منحرف شدن
wandered U اواره بودن منحرف شدن
sidetracked U از امر اصلی منحرف شدن
sidetrack U از امر اصلی منحرف شدن
wander U اواره بودن منحرف شدن
jumps U تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
slipped U سرخوردن منحرف شدن از مسیر
incorruptible U فساد نا پذیر منحرف نشدنی
slip U سرخوردن منحرف شدن از مسیر
perversive U گمراه کننده منحرف سازنده
baffles U منحرف کننده جریان سیال
falloff U متوجه بودن منحرف شدن
baffled U منحرف کننده جریان سیال
baffling U منحرف کننده جریان سیال
jump U تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
baffle U منحرف کننده جریان سیال
jumped U تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
slips U سرخوردن منحرف شدن از مسیر
bolting U فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolted U فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolt U فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
sympodium U منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری
to veer off the street U از جاده منحرف شدن [ترا فیک]
bolts U فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
extravagate U ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
borrows U مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrow U مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrowed U مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
spoiler U تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
adverse yaw U شرایط پروازی که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
tabbed flap U فلپی که لبه فرار ان لولا شده و تا زاویهای بزرگتراز زاویه اصلی بطرف پایین منحرف میشود
covered U گرفتن شمشیر به وضعی که شمشیر خودبخود در حمله حریف منحرف نشود
diversionary landing U فرود انحرافی برای اغفال دشمن فرود منحرف کننده
inflexed U منحنی یا کج شده بطرف داخل یا خارج و یابطرف پایین ویابطرف قطب و محور منحرف شده
corrupter U فاسد کننده منحرف کننده
corruptor U فاسد کننده منحرف کننده
stray U سرگردان شدن منحرف شدن
diverting U سرگرم کننده منحرف کننده
strays U سرگردان شدن منحرف شدن
straying U سرگردان شدن منحرف شدن
anti balance tab U بالچهای که روی سطوح کنترل که در جهت انحراف سطح اصلی منحرف شده وگشتاور لازم برای انحراف سطح را افزایش میدهد وحرکت انرا در مقابل جریان هوا مشکل میسازد
to let somebody treat you like a doormat <idiom> U با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew U رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial U خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo U ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster U تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orients U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] U آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination U تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigns U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae U پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com