Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (6 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
communicate
ارتباط برقرار کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
talk
U
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talked
U
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks
U
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
conferencing
U
اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
connectivity
U
توانایی یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن باسایر وسیله ها و ارسال اطلاعات
telecommuting
U
ارتباط برقرار کردن راه دور
Other Matches
combined communication board
U
هیئت برقرار کننده ارتباط درستادهای مرکب
circuit
U
مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
circuits
U
مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
central
U
ترمینالی که ارتباط بین کامپیوتر مرکز و ترمینالهای راه دور را برقرار میکند
X.
U
استاندارد CCITT که ارتباط بین ترمینال و شبکه تنظیم بسته برقرار میکند
contact
U
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacting
U
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacts
U
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacted
U
یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
secure sockets layer
U
پروتکل ارسالی رمزگذاری شده طراحی شده توسط Netscape که ارتباط امن بین جستجوگر و وب سرور روی اینترنت برقرار میکند
bus network
U
سیستمی که در ان تمام ایستگاهها یا دستگاههای کامپیوتری توسط بکارگیری یک کانال مشترک توزیعی یایک گذارگاه با هم دیگر ارتباط برقرار می کنند شبکه گذری شبکه خطی
inducting
U
برقرار کردن
inducts
U
برقرار کردن
induct
U
برقرار کردن
inducted
U
برقرار کردن
set up
U
برقرار کردن
teleconferencing
U
ارتباط تعدادی کامپیوتر یا ترمینال با هم برای ایجاد ارتباط بین یک سری کاربر
call to order
U
به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
reinstated
U
دوباره برقرار کردن
to induct into a seat
U
در جایی برقرار کردن
reinstating
U
دوباره برقرار کردن
safety
U
برقرار کردن تامین
reinstate
U
دوباره برقرار کردن
reinstates
U
دوباره برقرار کردن
reinstall
U
دوباره برقرار کردن
reintegrate
U
مجددا برقرار کردن
to make a connection
U
رابطه ای برقرار کردن
instate
U
برقرار کردن منصوب نمودن
To bring about a reconciliation.
U
آشتی دادن ( برقرار کردن )
To establish( make) contact.
U
تماس دایر ( برقرار ) کردن
establishing
U
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes
U
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establish
U
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
touch
U
تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
touches
U
تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
establishments
U
محل کار برقرار کردن قرارگاه
establishment
U
محل کار برقرار کردن قرارگاه
data link
U
ارتباط مبادله اطلاعات ارتباط کامپیوتری
stabilization
U
برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
institute
U
برقرار کردن تاسیس کردن
appoint
U
برقرار کردن منصوب کردن
instituting
U
برقرار کردن تاسیس کردن
institutes
U
برقرار کردن تاسیس کردن
appoints
U
برقرار کردن منصوب کردن
instituted
U
برقرار کردن تاسیس کردن
cut out
U
وسیله ارتباط بااعضای سازمانهای زیرزمینی رابط یا واسطه ارتباط باسازمانهای زیرزمینی
correlation
U
ارتباط همبسته کردن
liaise
U
ارتباط پیدا کردن
liaises
U
ارتباط پیدا کردن
liaised
U
ارتباط پیدا کردن
liaising
U
ارتباط پیدا کردن
communicated
U
مراوده کردن ارتباط برقرارکردن
communicates
U
مراوده کردن ارتباط برقرارکردن
communicate
U
مراوده کردن ارتباط برقرارکردن
communicates
U
مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicate
U
مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicated
U
مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
decouple
U
جدا کردن یا قطع ارتباط بین اجزاء یک سیستم
quamdiu bene se gesserit
U
تا زمانیکه تخلفی نکند منظور برقرار کردن حق انتفاع است برای کسی به این شرط که تا از شروط عقدتخلف نکند تصرفش ادامه داشته باشد
confirmed
U
برقرار
on
U
برقرار
indefeasible
U
برقرار
established
U
برقرار
enactor
U
برقرار کننده
to set in
U
برقرار شدن
maintain
U
نگهداشتن برقرار داشتن
to install oneself in a place
U
در جایی برقرار شدن
maintains
U
نگهداشتن برقرار داشتن
maintained
U
نگهداشتن برقرار داشتن
We finally succeed in making a radio contact.
U
عاقبت توانستیم یک تماس رادیویی برقرار کنیم
initialing
U
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialled
U
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialed
U
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initial
U
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialling
U
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initials
U
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
female
U
سوراخی که سوزنی وارد آن میشود تا اتصال برقرار شود
compile
U
برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiling
U
برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiled
U
برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiles
U
برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
pacts
U
قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
pact
U
قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
plugs
U
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
reveal
U
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
revealed
U
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
plugging
U
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
reveals
U
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
plug
U
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
networking
U
نرم افزاری که اتصال بین برنامه کاربر و شبکه برقرار میکند
socket
[سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند]
sockets
U
سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
sessions
U
لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
session
U
لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
communication
U
پردازندهای که چندین واسط و مدیریت بین کامپیوتر و کنترل خط وط ارتباطی برقرار میکند.
jump instruction
U
موقعتی که پردازنده به بخش دیگر برنامه هدایت میشود در صورتی که شرط برقرار باشد
logic
U
بخشی از کد که توابع نامناسب مثل آسیب سیستم انجام میدهد وقتی شرایط ی برقرار باشند
else rule
U
قانون منط ق برنامه دریک دستور -IF Then برای اعمال IF دیگر اگر شرط -IF Then برقرار نبود
sheets
U
وسیلهای که به چاپگر وصل میشود تا امکان وارد شدن ورقههای کاغذ به صورت خودکار برقرار شود
sheet
U
وسیلهای که به چاپگر وصل میشود تا امکان وارد شدن ورقههای کاغذ به صورت خودکار برقرار شود
liaison
U
ارتباط
link
U
ارتباط
liaisons
U
ارتباط
correspondency
U
ارتباط
correspondence
U
ارتباط
intercommunication
U
ارتباط
ligature
U
خط ارتباط
correlation
U
ارتباط
correspondences
U
ارتباط
rapport
U
ارتباط
enchainment
U
ارتباط
communicating
U
ارتباط
relation
U
ارتباط
hookup
U
ارتباط
coherence
U
ارتباط
relationship
U
ارتباط
relationships
U
ارتباط
coherency
U
ارتباط
connection
U
ارتباط
concernment
U
ارتباط
communication
U
ارتباط
connexions
U
ارتباط
leases
U
در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
lease
U
در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
wires
U
ارتباط باسیم
background communication
U
ارتباط پس زمینه
disconnectedly
U
بدون ارتباط
disconnection
U
قطع ارتباط
relevancy
U
ربط ارتباط
one sided communication
U
ارتباط یکسویه
disjointedness
U
عدم ارتباط
wire
U
ارتباط باسیم
data communication
U
ارتباط دادهای
mitwelt
U
ارتباط با همنوع
association
U
پیوند ارتباط
connect
U
ارتباط رخها
connects
U
ارتباط رخها
put through
U
ارتباط پیداکردن
associations
U
پیوند ارتباط
disaffiliation
U
عدم ارتباط
mass communication
U
ارتباط جمعی
relational
U
ارتباط شرح
juxtaposition
U
ارتباط اجباری
direct relationship
U
ارتباط مستقیم
communication theory
U
نظریه ارتباط
data communication
U
ارتباط داده ها
inaccessible
U
ارتباط ناپذیر
selective signalling
U
ارتباط مخصوص
communicate
U
ارتباط گرفتن
intercommunication
U
ارتباط داخلی
intercommunion
U
ارتباط مشترک
asynchronous commuinication
U
ارتباط ناهمزمان
attachment plug
U
دوشاخه ارتباط
inverse relationship
U
ارتباط معکوس
bond
U
ارتباط چسب
synchronous communication
U
ارتباط همزمان
extraneousness
U
عدم ارتباط
extraneity
U
عدم ارتباط
telecommunications
U
ارتباط از دور
telecommunications
U
ارتباط تلگرافی
trunk line cable
U
کابل ارتباط
subcontrariety
U
ارتباط قیاسی
communicability
U
قابلیت ارتباط
communicability
U
ارتباط پذیری
intercoms
U
ارتباط داخلی
correlation
U
ارتباط داشتن
arithmetic relation
U
ارتباط محاسباتی
communicated
U
ارتباط گرفتن
communicates
U
ارتباط گرفتن
association coefficient
U
ضریب ارتباط
inaccessibility
U
ارتباط ناپذیری
tie-ins
U
ارتباط دادن
tie-in
U
وسیله ارتباط
agency of communications
U
منبع ارتباط
tie in
U
وسیله ارتباط
tie in
U
ارتباط دادن
tie-ins
U
وسیله ارتباط
telecommunication
U
ارتباط دوربرد
tie-in
U
ارتباط دادن
intercom
U
ارتباط داخلی
relevance
U
ربط ارتباط
communicable
U
قابل ارتباط
logging in
U
برقراری ارتباط
conversational interaction
U
ارتباط محاورهای
communication
U
ارتباط و مخابرات
signal communications
U
ارتباط و مخابرات
logout
U
قطع ارتباط
visual communication
U
ارتباط بصری
login
U
قطع ارتباط
logging off
U
قطع ارتباط
wire communication
U
ارتباط با سیم
cryptocommunication
U
ارتباط رمز
connexion
U
ارتباط اتصال
log in
U
برقراری ارتباط
log off
U
قطع ارتباط
telephone communication
U
ارتباط تلفنی
log out
U
قطع ارتباط
communication network
U
شبکه ارتباط
log on
U
برقراری ارتباط
communications
U
ارتباط و مخابرات
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com