English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (31 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
vindicate U اثبات بیگناهی کردن
vindicated U اثبات بیگناهی کردن
vindicates U اثبات بیگناهی کردن
vindicating U اثبات بیگناهی کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
vindication U اثبات بیگناهی توجیه
purgation U روش باستانی دادرسی در CL که به موجب ان متهم بایستی دوازده تن ازهمسایگان را به بیگناهی خود به شهادت می گرفت ویااز طریق رفتن در اب جوش یا اب یخ یا اتش بیگناهی خودرا ثابت می کرد
blamelessness U بیگناهی
guiltlessly U بیگناهی
affirmatory U کلمه اثبات عبارت اثبات
proved U اثبات کردن
corroborated U اثبات کردن
corroborates U اثبات کردن
demonstrates U اثبات کردن
prover U اثبات کردن
asserting U اثبات کردن
asserts U اثبات کردن
proving U اثبات کردن
substantiates U اثبات کردن
proves U اثبات کردن
corroborate U اثبات کردن
deraign U اثبات کردن
demonstrated U اثبات کردن
prove U اثبات کردن
demonstrate U اثبات کردن
demonstrating U اثبات کردن
corroborating U اثبات کردن
asserted U اثبات کردن
substantiated U اثبات کردن
substantiating U اثبات کردن
substantiate U اثبات کردن
supporting U اثبات کردن
assert U اثبات کردن
affirm اثبات کردن
support U حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
bear record to U تصدیق یا اثبات کردن
to demonstrate a proposition U قضیهای را اثبات کردن
substantiated U با دلیل ومدرک اثبات کردن
refuting U اشتباه کسی را اثبات کردن
proves U استدلال کردن به اثبات رسانیدن
substantiates U با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiating U با دلیل ومدرک اثبات کردن
evincibly U بطوریکه بتوان اثبات کردن
substantiate U با دلیل ومدرک اثبات کردن
refute U اشتباه کسی را اثبات کردن
prove U استدلال کردن به اثبات رسانیدن
refutes U اشتباه کسی را اثبات کردن
proved U استدلال کردن به اثبات رسانیدن
refuted U اشتباه کسی را اثبات کردن
affirmed U اثبات کردن تصریح کردن
averring U اثبات کردن تصدیق کردن
affirms U اثبات کردن تصریح کردن
avers U اثبات کردن تصدیق کردن
affirming U اثبات کردن تصریح کردن
aver U اثبات کردن تصدیق کردن
averred U اثبات کردن تصدیق کردن
show U اثبات
proofs U اثبات
vindication U اثبات
agument U اثبات
positiveness U اثبات
assertion U اثبات
showed U اثبات
verification U اثبات
shows U اثبات
positivity U اثبات
proof U اثبات
substantiation U اثبات
ascertainment U اثبات
demonstrations U اثبات
subantiation U اثبات
proving U اثبات
demonstration U اثبات
documentation U اثبات بامدرک
predication U اثبات موعظه
proof U اثبات [ریاضی]
justificatory U اثبات کننده
demonstration U اثبات تجربی
proven U اثبات شده
demonstrations U اثبات تجربی
demonstrative U اثبات کننده
program proving U اثبات برنامه
hold up <idiom> U اثبات حقیقت
demonstrators U اثبات کننده
demonstrator U اثبات کننده
demonstratively U ازراه اثبات
provable U قابل اثبات
positivism U اثبات گرایی
ascertainable U اثبات پذیر
verifiability U اثبات پذیری
self-evident U بی نیاز از اثبات
positivist U اثبات گرا
indemonstrable U اثبات نا پذیر
in order to prove U برای اثبات
onus of proof U بار اثبات
in proof of U برای اثبات
affirmation U تصدیق اثبات
burden of proof U وفیفه اثبات
manifestative U اثبات کننده
theorem proving U اثبات نظریه
ontology probandi U بار اثبات
burden of proof U بار اثبات
affirmations U تصدیق اثبات
provability U قابلیت اثبات
onus probandi U بار اثبات
demonstrable U قابل شرح یا اثبات
self evidence U بی نیازی از اثبات بدیهیت
mend one's ways <idiom> U اثبات عادت شخصی
provably U بطور اثبات پذیر
logical positivism U اثبات گرایی منطقی
evidance in substanttiation of claims U ادله اثبات دعوی
demonstrably U قابل شرح یا اثبات
burden of proof U مسئوولیت اثبات ادعا
probative U دال بر اثبات مشروط
proving a will U اثبات صحت وصیتنامه
veritable U قابل اثبات حقیقت
probatory U دال بر اثبات مشروط
come in handy <idiom> U اثبات مفید بودن
disprove U اثبات کذب چیزی راکردن
make out <idiom> U باعث اعتماد،اثبات شخص
premisses U قضیه ثابت یا اثبات شده
premised U قضیه ثابت یا اثبات شده
disproved U اثبات کذب چیزی راکردن
disproves U اثبات کذب چیزی راکردن
disproving U اثبات کذب چیزی راکردن
in proof of his statement U برای اثبات گفته خود
premise U قضیه ثابت یا اثبات شده
in p of my statement U برای اثبات گفته خودم
the burden of proof rests with U اثبات ادعا بر عهده مدعی است
hold down U برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
ordeal U امتحان سخت برای اثبات بیگناهای
ordeals U امتحان سخت برای اثبات بیگناهای
realia U وسایل تعلیم و اثبات دروس کلاسی
the burden of proof rests of claimant U بار اثبات بر عهده شاکی است
where justified U در موارد طبق مقررات اثبات شده
refutation U اثبات اشتباه کسی ازراه استدلال
substantiative U بادلیل اثبات شده تجسم یافته
in duly substantiated cases U در موارد طبق مقررات اثبات شده
where there is a valid reason U در موارد طبق مقررات اثبات شده
single combat U اثبات حقانیت بوسیله نبرد تن به تن battle of wager
program verification U عمل اثبات صحت کار یک برنامه داده شده
probative U حقایقی که مالا" به اثبات مساله اصلی منجر شود
I'll take a leap of faith. U من آن را باور میکنم [می پذیرم] [چیزی نامشهود یا غیر قابل اثبات]
induced U 1-تولید جریان الکتریکی در هستهای از سیم با تاثیر الکترومغناطیسی . 2-اثبات
induce U 1-تولید جریان الکتریکی در هستهای از سیم با تاثیر الکترومغناطیسی . 2-اثبات
induces U 1-تولید جریان الکتریکی در هستهای از سیم با تاثیر الکترومغناطیسی . 2-اثبات
inducing U 1-تولید جریان الکتریکی در هستهای از سیم با تاثیر الکترومغناطیسی . 2-اثبات
reductive ad absurdum U روش اثبات بطلان استدلال ازطریق محال بودن نتیجه ان
to prove an a U اثبات اینکه شخص هنگام وقوع جرم دران محل نبوده
metagnosticism U عقیده باینکه اثبات هستی خدااز گنجایش علم بشر بیرون است
tender U وجهی که خوانده برای اثبات امادگیش در مورد ادای دین خواهان به دادگاه عرضه میکند
tendering U وجهی که خوانده برای اثبات امادگیش در مورد ادای دین خواهان به دادگاه عرضه میکند
tendered U وجهی که خوانده برای اثبات امادگیش در مورد ادای دین خواهان به دادگاه عرضه میکند
tenderest U وجهی که خوانده برای اثبات امادگیش در مورد ادای دین خواهان به دادگاه عرضه میکند
authentication U به سند یا رونوشت مصذق ان اعتبار و اقتدار قانونی دادن به نحوی که در مقام اثبات قانونا قابل ارائه باشد
establishing U 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishes U 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establish U 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
res ipsa loquitur U این عبارت در دعاوی مربوط به جرم ناشی از بی احتیاطی و درحالاتی بکار می رود که برای اثبات بی احتیاطی هیچ دلیلی لازم نباشد
indemonstrable U غیر قابل اثبات غیر قابل شرح
to let somebody treat you like a doormat <idiom> U با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew U رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial U خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo U ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster U تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination U تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] U آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrates U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigns U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody U کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrating U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up U پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae U پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com