English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (42 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
interfere U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfered U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interferes U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
intervened U مداخله کردن پا میان گذاردن
intervene U مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes U مداخله کردن پا میان گذاردن
laisser faire U عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laissez faire U عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
interlope U مداخله کردن
interpose U مداخله کردن
interposed U مداخله کردن
interposes U مداخله کردن
interposing U مداخله کردن
meddled U مداخله کردن
meddle U مداخله کردن
interventions U مداخله کردن
stickle U مداخله کردن
intervenes U مداخله کردن
meddles U مداخله کردن
intervene U مداخله کردن
intervention U مداخله کردن
intervened U مداخله کردن
interlard U بمیان اوردن
to come on the tapis U بمیان امدن
put in U مداخله کردن رساندن
tamper U مداخله وفضولی کردن
to intervene in an affair U در کاری مداخله کردن
to i. with qnother's affairs U درکاردیگری مداخله کردن
input U پول بمیان نهاده
inputted U پول بمیان نهاده
step in U مداخله بیجا در کاری کردن
interjects U در میان امدن مداخله کردن
interjected U در میان امدن مداخله کردن
poke nose into something [one's life] <idiom> U در کار کسی مداخله کردن
interjecting U در میان امدن مداخله کردن
interject U در میان امدن مداخله کردن
talking of ... U حال که صحبت از...... بمیان امد
ferial U مربوط بمیان هفته عیدی
kibitz U درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
to drag in a subject U موضوعی رابدون انکه ضرورت داشته باشد بمیان اوردن
intermeddle U مداخله کردن فضولی کردن
take part U مداخله کردن شرکت کردن
invests U منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invested U منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
investing U منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invest U منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
pose U : مطرح کردن گذاردن
posed U : مطرح کردن گذاردن
poses U : مطرح کردن گذاردن
put on U : تحمیل کردن گذاردن
posing U : مطرح کردن گذاردن
mediating U وساطت کردن پابمیان گذاردن
subscribed U تصدیق کردن صحه گذاردن
subscribe U تصدیق کردن صحه گذاردن
foiled U عقیم گذاردن خنثی کردن
subscribing U تصدیق کردن صحه گذاردن
godfathers U نام گذاردن بر سرپرستی کردن از
mediates U وساطت کردن پابمیان گذاردن
denote U تفکیک کردن علامت گذاردن
lay-bys U کنار گذاردن متروک کردن
lay by U کنار گذاردن متروک کردن
foils U عقیم گذاردن خنثی کردن
denotes U تفکیک کردن علامت گذاردن
foil U عقیم گذاردن خنثی کردن
thwarted U عقیم گذاردن مخالفت کردن با
subscribes U تصدیق کردن صحه گذاردن
godfather U نام گذاردن بر سرپرستی کردن از
put by U قطع کردن کنار گذاردن
thwart U عقیم گذاردن مخالفت کردن با
denoted U تفکیک کردن علامت گذاردن
foiling U عقیم گذاردن خنثی کردن
lay-by U کنار گذاردن متروک کردن
mediated U وساطت کردن پابمیان گذاردن
mediate U وساطت کردن پابمیان گذاردن
to impress a mark on something U نشان روی چیزی گذاردن چیزیرا نشان گذاردن
encase U درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
encased U درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
encases U درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
ovulated U تخمک گذاردن تولید اوول کردن
ovulate U تخمک گذاردن تولید اوول کردن
ovulates U تخمک گذاردن تولید اوول کردن
straiten U باریک کردن درتنگی ومضیقه گذاردن
ovulating U تخمک گذاردن تولید اوول کردن
to shuffle off responsibility U مسئولیت را ازخودسلب کردن بدوش ودیگری گذاردن
to shift off responsibility U مسئولیت را ازخودسلب کردن وبدوش دیگری گذاردن
scored U نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
score U نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
to check off U رسیدگی کردن ودرصورت درستی باخط نشان گذاردن
scores U نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
cannibalizing U پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalising U پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalize U پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalizes U پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalised U پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalized U پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalises U پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
lifemanship U متشخص وبرجسته شدن یاتظاهر به تشخص کردن بوسیله تحت تاثیر گذاردن دیگران
intermediation U مداخله
interferes U مداخله
interposal U مداخله
intervention U مداخله
to thrust oneself U مداخله
pryer U مداخله گر
meddlesome U مداخله گر
interventions U مداخله
interposition U مداخله
officious U مداخله کن
participation U مداخله
interfere U مداخله
interfered U مداخله
right to intervene U حق مداخله
interference U مداخله
intervener U مداخله کننده
undue U بدون مداخله
nonintervention U عدم مداخله
intervenient U مداخله کننده
military intervention U مداخله نظامی
non intervention U عدم مداخله
interposingly U ازراه مداخله
interventionist U طرفدار مداخله
intermediary U وساطت مداخله
tamperer U مداخله کننده
intevener U مداخله کننده
intermediaries U وساطت مداخله
nonintervention U سیاست عدم مداخله
intermediacy U میانجی گری مداخله
intermediate U درمیان اینده مداخله کننده
interposingly U مداخله کنان بطور معترضه
Pry not into the affair of others. <proverb> U در کار دیگران مداخله مکن .
electromagnetic interference U مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
marplot U ادم فضول مداخله کننده
isolationist U طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
checker U بشکل شطرنجی ساختن یاعلامت گذاردن شطرنجی کردن
single space U در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
Community architecture U [جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
intercurrent U مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
let point U امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
intercurreace U مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
interlopers U کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism U سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
interloper U کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
holding company U شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
lay U گذاردن
reposal U گذاردن
table U تو گذاردن
tables U تو گذاردن
tabled U تو گذاردن
repose U گذاردن
to leave out U جا گذاردن
to lay it on with a trowel U گذاردن
skews U کج گذاردن
lays U گذاردن
to lay it on thick U گذاردن
tabling U تو گذاردن
skewing U کج گذاردن
impone U گذاردن
skew U کج گذاردن
invests U گذاردن
instate U گذاردن
invest U گذاردن
invested U گذاردن
setting up U گذاردن
investing U گذاردن
set U گذاردن
sets U گذاردن
exposing U بی حفاظ گذاردن
encapsulate U درکپسول گذاردن
exposing U روباز گذاردن
gage U وثیقه گذاردن
exposes U بی حفاظ گذاردن
impressing U نشان گذاردن
impressing U باقی گذاردن
impresses U نشان گذاردن
shelved U در قفسه گذاردن
shelve U در قفسه گذاردن
exposes U روباز گذاردن
expose U بی حفاظ گذاردن
expose U روباز گذاردن
encapsulates U درکپسول گذاردن
encapsulating U درکپسول گذاردن
impresses U باقی گذاردن
leave alone U تنها گذاردن
consign U امانت گذاردن
impress U نشان گذاردن
to join in U پامیان گذاردن
impressed U باقی گذاردن
to step in U پامیان گذاردن
endorse U صحه گذاردن
reposit U ودیعه گذاردن
impressed U نشان گذاردن
imburse U درکیسه گذاردن
thwart U بی نتیجه گذاردن
consigned U امانت گذاردن
thwarted U بی نتیجه گذاردن
sashes U پنجره گذاردن
skew U اریب گذاردن
imprinted U گذاردن زدن
tabling U معوق گذاردن
collocating U پهلوی هم گذاردن
skewing U اریب گذاردن
skews U اریب گذاردن
innovate U بدعت گذاردن
innovated U بدعت گذاردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com