Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (34 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
oblige
U
وادار کردن مرهون ساختن
obliged
U
وادار کردن مرهون ساختن
obliges
U
وادار کردن مرهون ساختن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
indebt
U
مرهون ساختن
scareup
U
فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
lienee
U
مرهون
mortgaged
U
مرهون
beholden
U
مرهون
compels
U
وادار کردن
impelling
U
وادار کردن
enforces
U
وادار کردن
inducing
U
وادار کردن
impelled
U
وادار کردن
induce
U
وادار کردن
impels
U
وادار کردن
compel
U
وادار کردن
compelled
U
وادار کردن
induced
U
وادار کردن
endue
U
وادار کردن
enforcing
U
وادار کردن
compelling
U
وادار کردن
induces
U
وادار کردن
impel
U
وادار کردن
persuade
U
وادار کردن
persuading
U
وادار کردن
enforced
U
وادار کردن
enforce
U
وادار کردن
forcing
U
وادار کردن
forces
U
وادار کردن
force
U
وادار کردن
persuades
U
وادار کردن
indebted
U
مرهون رهین منت
hustling
U
بزور وادار کردن
penance
U
وادار به توبه کردن
pacifies
U
به صلح وادار کردن
hustles
U
بزور وادار کردن
to make repeat
U
وادار به تکرار کردن
pacified
U
به صلح وادار کردن
intimidate
U
با تهدید وادار کردن
pacification
U
به صلح وادار کردن
hustled
U
بزور وادار کردن
pacifying
U
به صلح وادار کردن
intimidates
U
با تهدید وادار کردن
enforces
U
وادار کردن مجبورکردن
hustle
U
بزور وادار کردن
bring on
U
وادار به عمل کردن
enforced
U
وادار کردن مجبورکردن
enforce
U
وادار کردن مجبورکردن
entrap into
U
با اغفال وادار کردن به .....
enforcing
U
وادار کردن مجبورکردن
coerces
U
بزور وادار کردن
to persuade in to an act
U
وادار بکاری کردن
coercing
U
بزور وادار کردن
pacify
U
به صلح وادار کردن
coerced
U
بزور وادار کردن
coerce
U
بزور وادار کردن
overpersuade
U
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
constrain
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to instigate something
U
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
to lead on
U
وادار به اقدامات بیشتری کردن
have
U
مجبور بودن وادار کردن
having
U
مجبور بودن وادار کردن
to persuade somebody of something
U
کسی را وادار به چیزی کردن
imprest
U
وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
to put any one through a book
U
کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
change of engagement
U
وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
trick someone into doing somethings
U
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
incite
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
incites
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
inciting
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
incited
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcement
U
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
change of leg
U
وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collect
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collects
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
suborn
U
به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
lead
U
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
leads
U
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extending
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extend
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
moved
U
وادار کردن تحریک کردن
move
U
وادار کردن تحریک کردن
moves
U
وادار کردن تحریک کردن
hobbled
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
mortgage property
U
مال مرهون مال به رهن گذاشته شده
damp
U
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampest
U
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampers
U
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
owed
U
مدیون بودن مرهون بودن
owe
U
مدیون بودن مرهون بودن
owes
U
مدیون بودن مرهون بودن
engineers
U
اداره کردن طرح کردن و ساختن
prepare
U
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
makes
U
درست کردن ساختن اماده کردن
To bear (put up) with somebody.
U
با کسی سر کردن (مدارا کردن ؟ ساختن )
prepares
U
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
preparing
U
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
engineered
U
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineer
U
اداره کردن طرح کردن و ساختن
make
U
درست کردن ساختن اماده کردن
trumeau
U
وادار
mullion=middle post
U
وادار
muntin
U
وادار
work up
U
ترکیب کردن ساختن
get
U
مجاب کردن ساختن
getting
U
مجاب کردن ساختن
to manufacture
[into]
U
ساختن
[درست کردن]
[به]
to lay it on thick
U
نصب کردن ساختن
gets
U
مجاب کردن ساختن
inducible
U
وادار کردنی
persuadable
U
وادار کردنی
transom
U
وادار افقی
impeller
U
وادار کننده
persuasive
U
وادار کننده
persuasible
U
وادار کردنی
impellor
U
وادار کننده
prompters
U
وادار کننده
prompter
U
وادار کننده
suasive
U
وادار کننده
he was made to go
U
وادار به رفتن شد
prey
U
دستخوش ساختن طعمه کردن
to cotton with each other
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
destroys
U
ویران کردن نابود ساختن
attract
U
جذب کردن مجذوب ساختن
illuminating
U
درخشان ساختن زرنما کردن
illuminate
U
درخشان ساختن زرنما کردن
prepare
U
مهیا ساختن مجهز کردن
prepares
U
مهیا ساختن مجهز کردن
destroy
U
ویران کردن نابود ساختن
preparing
U
مهیا ساختن مجهز کردن
to cotton together
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
internalizing
U
باطنی ساختن داخلی کردن
illuminates
U
درخشان ساختن زرنما کردن
internalizes
U
باطنی ساختن داخلی کردن
internalised
U
باطنی ساختن داخلی کردن
internalises
U
باطنی ساختن داخلی کردن
surprises
U
متعجب ساختن غافلگیر کردن
emboss
U
مزین کردن پرجلوه ساختن
internalising
U
باطنی ساختن داخلی کردن
reproducing
U
چاپ کردن دوباره ساختن
internalized
U
باطنی ساختن داخلی کردن
reproduces
U
چاپ کردن دوباره ساختن
reproduced
U
چاپ کردن دوباره ساختن
admires
U
متحیر کردن متعجب ساختن
reproduce
U
چاپ کردن دوباره ساختن
highlighting
U
روشن ساختن مشخص کردن
attracted
U
جذب کردن مجذوب ساختن
destroying
U
ویران کردن نابود ساختن
spellbind
U
مجذوب کردن مفتون ساختن
inculcating
U
جایگیر ساختن تلقین کردن
inculcates
U
جایگیر ساختن تلقین کردن
attracting
U
جذب کردن مجذوب ساختن
inculcated
U
جایگیر ساختن تلقین کردن
surprise
U
متعجب ساختن غافلگیر کردن
inculcate
U
جایگیر ساختن تلقین کردن
attracts
U
جذب کردن مجذوب ساختن
pleases
U
خشنود ساختن کیف کردن
please
U
خشنود ساختن کیف کردن
admired
U
متحیر کردن متعجب ساختن
internalize
U
باطنی ساختن داخلی کردن
indicate
U
نمایان ساختن اشاره کردن بر
to hammer out
U
ساختن بکوشش درست کردن
localize
U
محلی کردن موضعی ساختن
assimilate
U
هم جنس کردن شبیه ساختن
violates
U
بی حرمت ساختن مختل کردن
violated
U
بی حرمت ساختن مختل کردن
agonise
U
معذب ساختن متاثر کردن
localising
U
محلی کردن موضعی ساختن
assimilate
U
تلفیق کردن همانند ساختن
to bear with a person
U
باکسی ساختن یاسازش کردن
localizes
U
محلی کردن موضعی ساختن
improvise
U
انا ساختن تعبیه کردن
improvises
U
انا ساختن تعبیه کردن
perpetuating
U
دائمی کردن جاودانی ساختن
perpetuates
U
دائمی کردن جاودانی ساختن
perpetuated
U
دائمی کردن جاودانی ساختن
incapacitate
U
ناتوان ساختن محجور کردن
avouch
U
تضمین کردن مستقر ساختن
improvising
U
انا ساختن تعبیه کردن
perpetuate
U
دائمی کردن جاودانی ساختن
assimilating
U
تلفیق کردن همانند ساختن
localizing
U
محلی کردن موضعی ساختن
detect
U
کشف کردن نمایان ساختن
detected
U
کشف کردن نمایان ساختن
localises
U
محلی کردن موضعی ساختن
assimilates
U
هم جنس کردن شبیه ساختن
assimilates
U
تلفیق کردن همانند ساختن
serialised
U
نوبتی کردن پیاپی ساختن
assimilating
U
هم جنس کردن شبیه ساختن
entomb
U
دفن کردن مقبره ساختن
entombed
U
دفن کردن مقبره ساختن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com