Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
To settle upon a price during a dispute.
<proverb>
U
میان دعوا نرخ طى کردن .
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to quarrel with somebody
<idiom>
U
با کسی دعوا کردن
brabble
U
مشاجره کردن دعوا
to instigate an argument
U
تحریک به دعوا کردن
disclaiming
U
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaim
U
ترک دعوا کردن نسبت به
disclaimed
U
ترک دعوا کردن نسبت به
cut both ways
<idiom>
U
به هردوطرف دعوا رسیدگی کردن
disclaims
U
ترک دعوا کردن نسبت به
oppugn
U
مبارزه کردن با دعوا کردن
medoterranean
U
واقع در میان چند زمین میان زمینی
futtock
U
میان چوب میان تیر
intervenient
U
در میان اینده واقع در میان
uncreate
U
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
seeps
U
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping
U
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeped
U
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep
U
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
cut of a corner
U
میان بر کردن
cut across
U
میان بر کردن
intract
U
در میان هم کار کردن
syncopate
U
از میان کوتاه کردن
intervene
U
مداخله کردن پا میان گذاردن
interjecting
U
در میان امدن مداخله کردن
inserts
U
داخل کردن در میان گذاشتن
intervened
U
مداخله کردن پا میان گذاردن
interjected
U
در میان امدن مداخله کردن
to cut short
U
قطع کردن میان برکردن
intervenes
U
مداخله کردن پا میان گذاردن
insert
U
داخل کردن در میان گذاشتن
inserting
U
داخل کردن در میان گذاشتن
interjects
U
در میان امدن مداخله کردن
interject
U
در میان امدن مداخله کردن
coopt
U
انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
to split the difference
U
تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
strife
U
دعوا
night brawler
U
شب دعوا کن
dustup
U
دعوا
interpolating
U
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate
U
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates
U
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolated
U
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
wrangler
U
دعوا کننده
imparlance
U
تعویق دعوا
dust-ups
U
جنگ و دعوا
quarreling
U
دعوا ستیزه
dust-up
U
جنگ و دعوا
discord
U
دعوا نزاع
quarrelled
U
دعوا ستیزه
quiteclaim
U
ترک دعوا
contest
U
رقابت دعوا
contests
U
رقابت دعوا
cat-and-dog
<adj.>
U
پر جنگ و دعوا
he has nostomach for the fight
U
سر دعوا ندارد
quarrelling
U
دعوا ستیزه
quarrels
U
دعوا ستیزه
quarreled
U
دعوا ستیزه
action
U
اقامهء دعوا
quarrel
U
دعوا ستیزه
champerty
U
شرکت در دعوا
contested
U
رقابت دعوا
To be itching fo r a fight . To be on the war path.
U
سر دعوا داشتن
squeal
U
دعوا نزاع
disclamation
U
ترک دعوا
squeals
U
دعوا نزاع
squealed
U
دعوا نزاع
callet
U
دعوا و غوغا
bust-up
U
دعوا-مشاجره
actions
U
اقامهء دعوا
contesting
U
رقابت دعوا
rivalling
U
طرف مقابل دعوا
kick up a row
U
دعوا راه انداختن
rivals
U
طرف مقابل دعوا
debatable ground
U
زمین یامرزمورد دعوا
rival
U
طرف مقابل دعوا
to instigate an argument
U
دعوا راه انداختن
rivaled
U
طرف مقابل دعوا
rivaling
U
طرف مقابل دعوا
nonjoinder
U
عدم ورود در دعوا
rivalled
U
طرف مقابل دعوا
jar
U
دعوا و نزاع طنین انداختن
jarred
U
دعوا و نزاع طنین انداختن
jars
U
دعوا و نزاع طنین انداختن
to live like cat and dog
U
دائما با هم جنگ و دعوا داشتن
[زن و شوهر]
to stir
[things]
up
U
دعوا راه انداختن
[اصطلاح روزمره]
the nature of the case
U
ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
have a bone to pick
U
بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
They fight like cat and dog .
U
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
jack pot
U
دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
In a quarrel they do not distribute sweetmeat.
<proverb>
U
توى دعوا یلوا پخش نمى کنند.
hot dog skiing
U
اسکی کردن با سرعت در میان پستی و بلندی یا بوس و تابع تکنیک خاصی هم نیست
interplead
U
پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
demoralized
U
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizes
U
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize
U
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising
U
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises
U
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised
U
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
single space
U
در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
demoralizing
U
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
psychophysics
U
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
through
U
از میان
middling
U
میان
per
U
از میان
stagger
U
یک در میان
midrib
U
رگ میان
mongst
U
میان
diameters
U
میان بر
center
U
میان
overthwart
U
از میان
among
U
میان
amongst
U
در میان
staggering
U
یک در میان
staggers
U
یک در میان
middle
U
میان
diameter
U
میان بر
amid
U
در میان
omphalos
U
میان
intershoot
U
در میان
into
U
در میان
waists
U
میان
centred
U
میان
waistlines
U
میان
crosscut
U
میان بر
waistline
U
میان
thru
U
از میان
in the midden of
U
در میان
in our midst
U
در میان ما
mesocarp
U
میان بر
centered
U
میان
cross country
U
میان بر
centre
U
میان
half back
U
میان
between
U
میان
centers
U
میان
waist
U
میان
mean line
U
خط میان
mean water
U
میان اب
middles
U
میان
shortcut
U
میان بر
middle part
U
میان
mesoderm
U
میان پوست
intermural
U
میان دیواری
internode
U
میان گره
blow in
U
حمله از میان خط
the means and the extremes
U
دو میان و دو کرانه
mesothorax
U
میان سیه
mesosphere
U
میان- سپهر
intervascular
U
واقع در میان رگ ها
mesosphere
U
میان کره
intermontane
U
میان کوه
ambiequal
U
میان حال
spotty
U
چنددر میان
ambiversion
U
میان گرایی
ambivert
U
میان گرا
bummer
U
چرخ میان
interlucent
U
میان تاب
mediastinum
U
میان پرده
navels
U
میان وسط
navel
U
میان وسط
medius
U
انگشت میان
hollow
<adj.>
U
میان تهی
interdisciplinary
U
میان رشتهای
an a days
U
یک روز در میان
merlon
U
میان دو تیرکش
mesencephalon
U
میان مغز
intertrial
U
میان کوششی
midsection
U
میان بخش
interpolations
U
میان یابی
interpolation
U
میان یابی
midrib
U
رگ میان برگ
interposed
U
پا به میان گذاردن
to gird up one's loins
U
میان بستن
interpose
U
پا به میان گذاردن
middle sized
U
میان اندازه
waists
U
میان تنه
midrange
U
میان دامنه
intersegmental
U
میان قطعهای
midweek
U
میان هفته
middle weight
U
میان وزن
middleweight
U
میان وزن
middleware
U
میان افزار
middlemost
U
میان ترین
middle aged
U
میان سال
middle age
U
میان سال
midships
U
در میان کشتی
among each other
<adv.>
U
میان خودشان
to make mincemeat of
U
از میان بردن
enclosure
U
میان بار
midbrain
U
میان مغز
midcourse
U
میان راه
middle finger
U
انگشت میان
interposing
U
پا به میان گذاردن
waist
U
میان تنه
interposes
U
پا به میان گذاردن
enclosures
U
میان بار
via
U
میان راه
interposition
U
پا میان گذاری
middle-aged
U
میان سال
of middle a
U
میان سال
midmost
U
میان ترین
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com