English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
step in U مداخله بیجا در کاری کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to intervene in an affair U در کاری مداخله کردن
arrogate U ادعای بیجا کردن
laisser faire U عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laissez faire U عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
interposes U مداخله کردن
interposing U مداخله کردن
stickle U مداخله کردن
meddle U مداخله کردن
intervened U مداخله کردن
interposed U مداخله کردن
interpose U مداخله کردن
intervention U مداخله کردن
intervene U مداخله کردن
interventions U مداخله کردن
meddles U مداخله کردن
meddled U مداخله کردن
intervenes U مداخله کردن
interlope U مداخله کردن
put in U مداخله کردن رساندن
tamper U مداخله وفضولی کردن
to i. with qnother's affairs U درکاردیگری مداخله کردن
interjected U در میان امدن مداخله کردن
intervene U مداخله کردن پا میان گذاردن
interferes U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interjects U در میان امدن مداخله کردن
interfered U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
poke nose into something [one's life] <idiom> U در کار کسی مداخله کردن
intervened U مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes U مداخله کردن پا میان گذاردن
interjecting U در میان امدن مداخله کردن
interject U در میان امدن مداخله کردن
interfere U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
kibitz U درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
intermeddle U مداخله کردن فضولی کردن
take part U مداخله کردن شرکت کردن
impolitic U بیجا
inapt U بیجا
unwarrantable U بیجا
pointless U بیجا
inappropriate U بیجا
inapposite U بیجا
out of time U بیجا
unwarranted U بیجا
out of place U بیجا
intempestive U بیجا
inopportune U بیجا
meddling U دخالت بیجا
misapplication U استعمال بیجا
an inappropriate remark U نکته ای بیجا
meddlesomeness U دخالت بیجا
arrogation U ادعای بیجا
not to point U پرت بیجا
simpered U بیجا خندیدن
simpering U بیجا خندیدن
simper U بیجا خندیدن
simpers U بیجا خندیدن
an a remark U سخن بیجا
comeuppance U توبیخ بیجا
intempestive laughter U خنده بیجا یا نا بهنگام
tizzy U سرو صدای بیجا
facetious U اهل شوخی بیجا
Irrelevent. I nappropriate. Out of place. U بیجا ( بی مورد ؟نامناسب )
improper U بیجا خارج از نزاکت
ineptly U بطور مزخرف یا بیجا
phobics U وابسته به ترس بیجا تشویشی
self confidence U اعتماد بنفس غرور بیجا
phobic U وابسته به ترس بیجا تشویشی
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to thrust oneself U مداخله
intermediation U مداخله
interference U مداخله
participation U مداخله
interposal U مداخله
interposition U مداخله
right to intervene U حق مداخله
interfered U مداخله
interfere U مداخله
intervention U مداخله
interferes U مداخله
pryer U مداخله گر
meddlesome U مداخله گر
interventions U مداخله
officious U مداخله کن
nonintervention U عدم مداخله
non intervention U عدم مداخله
tamperer U مداخله کننده
intevener U مداخله کننده
military intervention U مداخله نظامی
intermediary U وساطت مداخله
undue U بدون مداخله
intervener U مداخله کننده
intervenient U مداخله کننده
interventionist U طرفدار مداخله
interposingly U ازراه مداخله
intermediaries U وساطت مداخله
nonintervention U سیاست عدم مداخله
intermediacy U میانجی گری مداخله
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) U بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torched U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes U راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torching U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade U کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
intermediate U درمیان اینده مداخله کننده
electromagnetic interference U مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
marplot U ادم فضول مداخله کننده
interposingly U مداخله کنان بطور معترضه
Pry not into the affair of others. <proverb> U در کار دیگران مداخله مکن .
bumbled U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash U سفید کاری کردن ماست مالی کردن
To do something slapdash. U کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
isolationist U طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
pence for any thing U میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing U خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforesting U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
recondition U نو کاری کردن
stucco U گچ کاری کردن
reconditioned U نو کاری کردن
habitual way of doing anything U کردن کاری
reconditions U نو کاری کردن
intercurrent U مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
Community architecture U [جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
primed U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primes U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing U مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraved U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
garden U درخت کاری کردن باغبانی کردن
messes U :شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardens U درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraves U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforced U مجبور کردن وادار کردن به کاری
mess U :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforces U مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce U مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened U درخت کاری کردن باغبانی کردن
let point U امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
intercurreace U مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
shyster U دغل کاری کردن
plasters U گچ کاری کردن اندود
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . U محکم کاری کردن
splays U منبت کاری کردن
to start out to do something U قصد کاری را کردن
contract U مقاطعه کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). U از قصد کاری را کردن
splayed U منبت کاری کردن
rodeos U سوار کاری کردن
manipulation U دست کاری کردن
plaster U گچ کاری کردن اندود
rodeo U سوار کاری کردن
spackle U بتونه کاری کردن
splaying U منبت کاری کردن
splay U منبت کاری کردن
mind to do a thing U متمایل کردن به کاری
stick with <idiom> U دنبال کردن کاری
carves U کنده کاری کردن
carvings U کنده کاری کردن
carved U کنده کاری کردن
purfle U منبت کاری کردن
lubrication U روغن کاری کردن
carve U کنده کاری کردن
inlay U خاتم کاری کردن
inlaying U خاتم کاری کردن
inlays U خاتم کاری کردن
flourishes U زینت کاری کردن
flourished U زینت کاری کردن
calker U بتونه کاری کردن
enamel U مینا کاری کردن
go near to do something U تقریبا کاری را کردن
granulate U چکش کاری کردن
blackjack U مجبوربانجام کاری کردن
adventurism U اقدام به کاری کردن
stunt U شیرین کاری کردن
stunting U شیرین کاری کردن
stunts U شیرین کاری کردن
flourish U زینت کاری کردن
keen set for doing anything U مشتاق کردن کاری
keen set for doing anything U ارزومند کردن کاری
To perform a feat. U شیرین کاری کردن
to touch up U دست کاری کردن
hammer U چکش کاری کردن
to brush over U دست کاری کردن
refashion U دست کاری کردن
hammered U چکش کاری کردن
hammers U چکش کاری کردن
the proper time to do a thing U برای کردن کاری
interloper U کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interlopers U کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism U سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
bosses U برجسته کاری ریاست کردن بر
boss U برجسته کاری ریاست کردن بر
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com