English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
play out U خسته کردن ماهی
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
overweary U زیاده خسته کردن خسته شدن
fished U ماهی صید کردن ماهی گرفتن
fishes U ماهی صید کردن ماهی گرفتن
fish U ماهی صید کردن ماهی گرفتن
wayworn U خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
tire U خسته کردن
bores U خسته کردن
bore U خسته کردن
fags U خسته کردن
strains U خسته کردن
fatigue U خسته کردن
to do up U خسته کردن
tires U خسته کردن
fatigued U خسته کردن
tiring U خسته کردن
fag U خسته کردن
fatigues U خسته کردن
harasses U خسته کردن
overstrain U خسته کردن
strain U خسته کردن
jade U خسته کردن
harass U خسته کردن
to overstrain oneself U خود را خسته کردن
to overwork oneself U خود را خسته کردن
wear out U کاملا خسته کردن
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
exhausts U خسته کردن ازپای در اوردن
exhaust U خسته کردن ازپای در اوردن
overworks U خسته کردن به هیجان اوردن
overworked U خسته کردن به هیجان اوردن
overworking U خسته کردن به هیجان اوردن
waste one's breath U زبان خود را خسته کردن
waste one's words U زبان خود را خسته کردن
overwork U خسته کردن به هیجان اوردن
to overrun oneself U از دویدن زیاد خود را خسته کردن
winds U خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to overexert U خود را بیش از اندازه خسته کردن
to strain one's eyes U چشم خود رازیاد خسته کردن
tasks U زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to poreone's eyes out U چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
wind U خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
task U زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
pomfret U یکجور ماهی خوراکی دراقیانوس هندو اقیانوس ارام ماهی سیم دریایی
burn off U خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
sea horse U موجود افسانهای که نصف بدنش اسب ونصف دیگرش ماهی بوده گراز ماهی
heck U ماهی بند:بندی که ماهی رادررودخانه نگاه میدارد
escolar U نوعی ماهی فلس دارخشن بنام لاتین ruvettuspretiosus که شبیه ماهی خال مخالی است
kill off U سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
mackerel U ماهی خال مخالی ماهی اسقومری
guppies U ماهی گول بچه زا ماهی ابنوس
guppy U ماهی گول بچه زا ماهی ابنوس
haddock U ماهی روغن کوچک قسمی ماهی
grayfish U نوعی ماهی روغن سگ ماهی
fish out U تمام کردن ذخیره ماهی یک منطقه
exhausts U تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhaust U تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
sea calf U گوساله ماهی سگ ماهی
pickerel U اردک ماهی کوچک گوشت اردک ماهی
blown U خسته
wearying U خسته
tire U خسته
washed-out U خسته
whacked U خسته
played out U خسته
tired U خسته
wearies U خسته
outworn U خسته
wind broken U خسته
weary U خسته
ennuied U خسته
washed out U خسته
aweary U خسته
jadish U خسته
jaded U خسته
tiring U خسته
tires U خسته
exhausted U خسته
spent U خسته
footworn U خسته
careworn <adj.> U دل خسته
wearied U خسته
tiredly U خسته
stumps U خسته وکوفته
worn out U خسته و کوفته
worn-out U خسته و کوفته
blah U خسته کننده
monotonous U خسته کننده
fatiguing U خسته کننده
dulling U خسته کننده
dullest U خسته کننده
weariful U خسته کننده
way worn U خسته راه
stumping U خسته وکوفته
fatigues U خسته شدن
way worn U خسته سفر
stump U خسته وکوفته
stumped U خسته وکوفته
dull U خسته کننده
dulls U خسته کننده
fatigued U خسته شدن
tedious U خسته کننده
sears U خسته خشکاندن
forworn U وامانده خسته
duller U خسته کننده
seared U خسته خشکاندن
forwearied U خسته فرسوده
fatigue U خسته شدن
sear U خسته خشکاندن
overworks U خود را خسته
dulled U خسته کننده
tired of writing U خسته از نوشتن
fatig U خسته کننده
bores U خسته کننده
bore U خسته کننده
zonked U کاملا خسته
irking U خسته شدن
irks U خسته شدن
he seems to be tired U خسته مینماید
he seems to be tired U خسته بنظرمیرسد
neurasthenia U خسته روانی
irked U خسته شدن
fatiguable U خسته شدنی
fatigable U خسته شدنی
it irks me U خسته شدم
overwork U خود را خسته
overworked U خود را خسته
overworking U خود را خسته
weed out <idiom> U خسته شدن از
irk U خسته شدن
pesthouse U خسته خانه
run ragged <idiom> U خسته شدن
dead alive U خسته کننده
played out <idiom> U خسته ،از پا درآمده
to knock up U خسته شدن
lagging U خسته کننده
insipid U خسته کننده
prosish U خسته کننده
uninteresting U خسته کننده
indefatigable U خسته نشدنی
pest house U خسته خانه
exhausting U خسته کننده
wearing U خسته کننده
wearisome U خسته کننده
tiresome U خسته کننده
i am weary of writing U از نوشتن خسته
gruelling U خسته کننده فرساینده
nerve-racking U خسته کننده اعصاب
unwearied U بانشاط خسته نشده
I was so tired that … U آنقدر خسته بودم که ...
jade U یابو یا اسب خسته
nerve wrack U خسته کننده اعصاب
prolixly U بطور خسته کننده
tire out <idiom> U خیلی خسته شدن
grueling U خسته کننده فرساینده
wearisomely U بطور خسته کننده
i am tired of that U از ان کار خسته شدم
nerve racking U خسته کننده اعصاب
langorous U خسته سستی اور
he seems to be tired U بنظرمیایدکه خسته است
longsome U مطول خسته کننده
longueur U قسمت خسته کننده
I'm tired of it. <idiom> U ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
used up U تمامامصرف شده زیاد خسته
prolix U خسته کننده روده دراز
I'm sick of it. <idiom> U ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
I'm fed up with it. <idiom> U ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
world-weary U بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
world weary U بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
climb the wall <idiom> U از محیط خسته وعصبانی شدن
dead tired <idiom> U خیلی خسته واز پا افتاده
do in <idiom> U خسته شدن ،از پای درآمدن
I'm fed up with it. <idiom> U من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
I'm sick of it. <idiom> U من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
do not waste your breath U خودتان را بیخود خسته نکنید
pooped out <idiom> U خسته کننده،از پای درآوردن
I'm tired of it. <idiom> U من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
flag U خسته شدن دونده دراخر مسابقه
flags U خسته شدن دونده دراخر مسابقه
homely [British E] <adj.> U عادی و خسته کننده [واژه تحقیری]
turn on someone <idiom> U به طور ناگهانی از بکی خسته شدن
fed up with <idiom> U از دست کسی یا چیزی خسته شدن
teleost U ماهی استخوانی وابسته به ماهی استخوانی
to get into a rut U یکنواخت تکراری و خسته کننده شدن [کاری]
sing-songs U تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
this work is palling on me U اینکاردارد برای من خسته کننده یابیمزه میشود
sing-song U تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
iam so tired that i cannot eat U چندان خسته هستم که نمیتوانم چیزی بخورم
mondayish U بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
as dull as a ditch-water U مثل فیلم های تکراری [خسته کننده و ملال آور]
Enough already! [American E] U کافیه دیگه! [خسته شدم از این همه حرف] [اصطلاح روزمره]
lunar U ماهی
dogfish U سگ ماهی
fish U ماهی
gar U سگ ماهی
fished U ماهی
mermaid U زن ماهی
fishes U ماهی
tartar sauce U سس ماهی
sturgeon U سگ ماهی
piscium U ماهی
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com